بسم الله الرحمن الرحیم.
افضل الصلوات علی نبینا محمد و امّا بعد:
السلام علیکم و رحمه الله .از حِمله عقایدی که شیعیان دارند این است که می گویند متعه در زمان پیامبر حلال بوده ولی عمر رضی الله عنه آن را تحریم نموده.اولا پاسخ این شبهه در قسمت نطْرات آمده ولی آن را کاملتر در صفحه اصلی می آورم که خوانند گان بتوانند بهتر بخوانند.
اول می پردازیم به موضوع صیغه و تحریم آن(از پيامبر -صلى الله عليه وسلم- روايت شده است كه ايشان نكاح متعه را پس از آنكه حلال بود حرام اعلام كرد. راويان ثقه در صحيحين و كتابهاي ديگر از زهري به نقل از عبدالله و حسن دو پسر محمد بن حنيفه به نقل از پدرشان محمد بن حنيفه او هم به روايت از پدرش علي بن ابيطالب -رضي الله عنه- روايت كرده اند كه علي به ابن عباس -رضي الله عنهم- گفت: اگر نكاح متعه را حلال بداني تو گمراه و سرگردان هستي. پيامبر -صلى الله عليه وسلم- در سال وقوع فتح خيبر، نكاح متعه و گوشت الاغهاي اهلي را حرام اعلام كرد. علماي مسلمان در دوران خودشان و داناترين مردم به كتاب و سنت و حافظان آن، چون مالك بن انس، سفيان بن عينيه و ديگران آن را از زهري روايت كرده اند كه مسلمانان بر علم، عدل و حافظ بودن آنها اتفاق دارند. علما درباره اين حديث اختلافي ندارند كه اين حديث صحيح و مورد قبول است و هيچ عالمي درباره آن ترديد نداشته يا نسبت به آن طعن وارد نكرده ).
(و همینطور (روايتهاي صحيحي آمده است كه پيامبر در روز فتح مكه متعه زنان را تا روز قيامت حرام كرده است).صحيح مسلم 2/1025
روايتهاي متواتر بر تحريم متعه بعد از تحليل آن اتفاق دارد و صحيح اين است كه بعد از تحريم حلال نشده و در سال فتح مكه حرام شده و بعد از آن حلال نشده است، در سال خيبر حرام نشده و بلكه در آن سال گوشت گورخر (الاغ اهلي) حرام شده است. و ابن عباس متعه و گوشت گورخر(الاغ اهلي) را مباح دانسته كه علي بن ابيطالب آن را تقبيح كرده است.
و مسلم در صحيح خود از سلمه بن اكوع و سبره بن معبد جهني آورده است كه پيامبر متعه را بعد از اينكه براي سه روز اجازه داده بود حرام نمود و تا قيامت حرمت آن را اعلان نمود و شبيه اين روايت در كتب ديگر نيز وجود دارد. در صحيحين و بقيه كتب اهل سنت براساس روايت ائمه از علي تحريم آن ثابت شده است .
اما متعه متعه حج(اتفاق علما ::يعني اداي اركان عمره با حج در يك سفر و در ماههاي حج قبل از بازگشت به خانه و كاشانه، كه عمر هرگز ازآن منع نكرده است و در روايت تحريم از او افتراي روشني است، آري نظر او اين بود كه حج تنها و عمره تنها بهتر از حج و عمره هر دو در يك احرام [يعني حج قران] و يا در يك سفر [يعني حج تمتع] است كه امام شافعي و سفيان ثوري و اسحاق بن راهويه و ديگران برآنند، زيرا خداوند مي فرمايد: ﴿وَأَتِمُّوا الْحَجَّ وَالْعُمْرَةَ لِلَّهِ﴾ . «حج را با عمره به اتمام برسانيد».
تا اينكه مي گويد: ﴿فَمَنْ تَمَتَّعَ بِالْعُمْرَةِ إِلَى الْحَجِّ فَمَا اسْتَيْسَرَ مِنَ الْهَدْيِ﴾. (البقرة: 196). «هر كس كه عمره را با حج تمتع كند آنچه را كه از قرباني ميسر شد ذبح نمايد».
كه خداوند قرباني را بر متمتع واجب كرده است نه بر حج مفرد. و آن نيز به خاطر جبران نقصان است، همچنانكه اگر در حج اشتباهي رخ دهد آن را واجب كرده است. چون پيامبر در حجة الوداع حج مفرد انجام داد و در عمره قضا و عمره جعرانه، فقط عمره را به جا آورد كه در آن حج ننمود و عليرغم وجود مهلت به مدينه بازگشت.
اما آنچه از قول عمر نقل كرده اند كه «من از آن دو نهي مي كنم» بدين معناست كه فاسقان و عوام الناس به نص كتاب اهميت نمي دهند كه همان آيه شريفه است كه مي گويد: ﴿فَمَنِ ابْتَغَى وَرَاءَ ذَلِكَ فَأُولَئِكَ هُمُ الْعَادُونَ﴾. (المؤمنون: 7 والمعارج: 31). «هر كس غير از آن بجويد پس آنها از تجاوزكارانند».
نيز: ﴿وَأَتِمُّوا الْحَجَّ وَالْعُمْرَةَ لِلَّهِ﴾. «جمع حج و عمره را براي خدا اتمام نماييد».
مگر اينكه حاكم و سلطان بر آنها مسلط شده و آنها را به مراعات اوامر و نواهي مجبور كند، به همين دليل نهي را به خود اضافه كرده است، به همين دليل ساختگي بودن اقوال اينها و گمراهيشان روشن شده، سخن حق همواره برتر است.مختصر التحفة الاثني عشرية ص8-256.
و بطلان این ادعا روشن می شود زیراعمر رضی الله عنه حج تمتع را نه به خاطر تحريم بلكه براي انتخاب افضل و بهتر منع كرده بود و آن هم به خاطر ترس از اينكه مردم خانه كعبه را در ماههاي غير حج خالي كنند. گفته شده است كه عمر فسخ حج را نهي كرده است كه اين گفته اكثر اهل علم است، همچنانكه ابن قدامه نقل كرده است، چون حج يكي از دو مناسكي است كه فسخ آن همانند عمره جايز نيست.
المغني ابن قدامه 5/252.
و ان شاء الله بقیه پاسخها هم در صفحه اصلی کامل و حِامع قرار خواهد گرفت.
والسلام علیکم .والله المستعان.
دین مبین اسلام همیشه شاهد تاخت و تاز دشمنان خود بوده است که آشکارا مبانی اصولیش را زیر سوال میبرند . این تاخت و تاز ها در داخل دین مبین اسلام هم سرایت کرد تا جایی که عده ای صراحتا به قرآن و پیامبر و سلف صالح توهین می کنند و بعضا تهمت .
برادری در قسمت نظرات پست قبلی اعلام کرده بودند که (سلام برادر یه سری به ما بزن یه مطلب گذاشتم در باره شما... ) . بنا به حس کنجکاوی خود به آن جا سری زدم . تهمت ها و افترا های ایشان به وبلاگ معنای توحید را مشاهده کرده و مطالعه نمودم . نکته ای که قابل توجه بود این که ایشان این تهمت ها را به صورتی کاملا ناشیانه و غیر حرفه ای به ما زده اند تا آن جا که بنده ( الته نام بنده در قسمت نویسندگان احمد می باشد که نظرات خود در قسمت نظرات با نام ناجی کرد بیان می کنم) را متهم به گرفتن ماهی از آب گل آلود نمودند .
در پی سخنان آکنده از خشم و غضب و توهین و تهمت ایشان ( آقای سینا) در وبلاگشان ، این پاسخ را خدمت عرض می کنم:
ابتدا خانم امه الله زحمت ما را به عهده گرفته و در وبلاگشان این نظر را عنوان کرده بودند :
امه الله ( يکشنبه 28 مرداد1386 ساعت: 8:23 )
السلام عليكم
جوابتان را إن شاءالله در وبلاك معناى توحيد كامل قرار خواهم داد.
ولى فعلاً براى اينكه متوجه ى بعضى از سخنانم شويد :
امام علي رضي الله عنه در خانه ى رسول الله صلى الله عليه و سلم ماند و در جايش خوابيد ولى آيا در اينجا فقط مسئله خوابيدن بود يا برگردادن امانت بعضى از مردمان؟
اگرخوابيدن در جاى رسول الله اينقدر خطرناك بود ، چرا مشركين علي را نكشتند؟!
جواب اينست كه آنان نه على را مى خواستند كه براى آنان اين كار نفعى نداشت.
آنان فقط مى خواستند با قتل رسول الله رسالتش را و دينش را نابود كنند و بخوبى مى دانستند كه با كشتن رسول الله ترسى بر بتهايشان نيست .
و اينست كه كشتن امام على جزء هدف آنان نبوده است.
و البته بخاطر انشغال در وبلاك رد افشا كه به كفار و ملحدين جواب مى دهيم بيشتر از اين وقت ندارم و فقط تأكيد كنم بنده احدى از نويسندگان وبلاك معناى توحيد را نمى شناسم و اطلاعى از سطح علمى شان ندارم كه بخواهيم تقسيم بندى معلومات كنيم!
فقط بعضى وقتها مى بينم برادران جوابهاى خوبى مى نويسند و حاجتى به نوشتن نيست.
و البته بسيارى از اوقات هم آنقدر انشغالات روزمره زيادست كه به كسى نمى رسيم و مى بينيد بسيار سؤالات و شبهات متاسفانه متروك باقى مى ماند و الله المستعان
بنده با کسب اجازه از ایشان قصد داشتم به تمامی تهمت ها و افترا های این شخص به وبلاگ معنای توحید پاسخی روشن و منطقی ارائه دهم
ابتدا در سخنانی عرض کردید که (علی علیه السلام رو زیر سوال بردید) برادر عزیز ما کی این چنین کاری کرده ایم . کی حضرت علی را زیر سوال برده ایم . سخن ما این است که شیعه در مطلبی چنین می گوید که اگر استنباط های دیگری از آن نیز بگیریم به این نتیجه خواهیم رسید که خود حضرت علی زیر سوال می روند . برای مثال در حدیث قرطاس ( قلم و کاغذ ) اگر استدلالات را یک به یک بررسی کنیم خواهیم دید که خود حضرت علی هم زیر سوال خواهند رفت . یا مثلا در ماجرا ( یا بهتر بگویم افسانه ی ) شهید شدن حضرت فاطمه ، اولین شخصی که زیر سوال برود حضرت علی هستند نه حضرت عمر و غلامش .
سپس با اشاره به زیر نویس وبلاگ (بحثى آرام و زيبا در اثبات توحيد و يكتاپرستى و محو انواع مختلف شرك ) این نظر را عنوان کرده اید : (چه جوریاس که بین این همه مظاهر شرک و این همه ادیان مختلف گیر دادید به شیعه و فقط سر شیعه سنی جنگ سرد راه انداختید؟ چرا به بقیه گیر نمیدید؟به مسیحیا و ...)
برادر عزیز ما به شما گیر نداده ایم
این شمایید که با طرح انواع نظرها ( و بعضا توهین ها و تهمت ها) از ما پاسخ خواسته اید و ما هم به شما پاسخ گفته ایم (و از این که پاسخ می گوییم هم خوشحالیم و افتخار می کنیم) بنابر این این ما نیستیم که به قول شما جنگ راه انداخته ایم بلکه خود شمایید که انواع توهین ها را به ما نسبت می دهید ما که ( همان طور که از نام وبلاگ پیداست ) در حال نوشتن مطالب توحیدی هستیم که شما این نظر ها را عنوان می کنید و لذا باید خود شما ایم مثل را به خودتان بگویید ( ز که نالیم که از ماست که بر ماست)
در ادامه ی گفته های شما (در ضمن ایرانی ها یکتا پرست بودند نه آتیش پرست) شما کار تاریخ را با این سخنان خود یکسره کرده و آن را خلاصه شده در سخنان خود می دانید . و آشکارا آن را تحریف می کنید . برادر عزیز پس این همه آتشکده که هنوز هم موجود است مال اعراب که نیست . متعلق به ایرانیان است . از تاریخ که بگذریم این ها را ( خوشبختانه ) که نمی توانید انکار کنید
در رابطه با مطالب آقای (@) و ( آگاه باشید برادران) یک نکته را باید متذکر شوم و آن این است که آقای آگاه باشید برادران هیچ گونه فحاشی نکردند .ایشان دو کلمه را به شیعیان نسبت دادند و آن هم رافضه و منافق بود . لفظ رافضه را هم ما به شما نسبت نداده ایم که حالا از ما گله مند باشید . در رابطه با تاریخچه ی لفظ رافضه هم باید توضیحی داده شود:
جمهور اهل تحقيق معتقدند كه سبب نامگذاري رافضه به اين نام آن است كه بعد از اينكه از شيخين تبري جسته و امام زيد آنها را نهي كرده آنها زيد بن علي را ترك كردند و بعد از اينكه در لشكر او بودند از دورش متفرق شدند، و آن هنگامي بود كه او در سال 121 هـ عليه هشام بن عبدالملك قيام كرد.
ابوالحسن اشعري مي گويد: «زيد بن علي بن حسين بن علي بن ابيطالب، علي را بر ساير ياران پيامبر در امر ولايت ترجيح مي داد و خروج بر ائمه جور را جايز مي دانست. هنگامي كه در كوفه در ميان كساني كه با او بيعت كرده بودند شنيد كه افرادي درباره ابوبكر و عمر بدگويي مي كنند، كارشان را تقبيح كرد. در نتيجه بعضي از كساني كه با او بيعت كرده بودند، از دور او متفرق شدند. زيرا گفت: مرا رفض نموديد و رها كرديد و گفته مي شود آنها را به خاطر گفته زيد كه به آنها گفت (مرا رفض كرديد) رافضه ناميده شدند
قوام السنه و رازي و شهرستاني و شيخ الاسلام ابنتيميه (رحمهم الله) همگي چنين نظري دارند. اشعري در قول ديگري گفته است: آنها به خاطر عدم پذيرش امامت شيخين رافضه ناميده شده اند.
( منابع : مقالات الإسلاميين 1/137. الحجه في بيان الحجه 2/478. اعتقادات فرق المسلمين و المشركين ص 52. الملل و النحل 1/155. منهاج السنة 1/8 مجموع الفتاوي 13/36. مقالات الإسلاميين 1/89.)
اکنون بدانید لفظ رافضه را نه ما و نه این شخص ( برادران آگاه باشید ) را بر روی شما نگذاشته اند. البته خود بنده نیز این لفظ را برای شیعیان قابل قبول نمی دانم و آن را رد می کنم .
اما در مورد این لفظ منافق هم باید توضیحی داده شود
برادر عزیز این که از یک طرف دم از وحدت زده می شود و از طرف دیگر اجازه ساخت حتی یک مسجد اهل سنت را در تهران نمی دهند اگر نفاق نیست پس چیست؟
تعبیر شما از آن چه می تواند باشد .
به قول معروف گفته اند ( ما را به خیر تو امیدی نیست شر مرسان ) ما را هم به ادعای وحدت ( گفتم ادعای وحدت نه خود وحدت به معنای واقعی) امیدی نیست خواشمندیم شر مرسان . بگذارید در تهران یک نماز جماعت اهل سنت حتی در پارک بر گذار شود ولی متاسفانه اهل سنت از این نیز محروم است . یعنی حق برگزاری نماز جماعت حتی در پارک ها را نیز ندارد که به ناچار نماز های جماعت را در منازل همدیگر و به نوبت به پا می دارند .
اما در مورد اظهارات آقای (@) که نام خودشان را اینگونه گذاشته بودند ( یعنی نام خودشان را @ گذاشته بودند نه این که بنده نام ایشان را ذکر نکرده باشم ) باید عرض کنم که زبانم از ذکر دوباره ی اظهارات ایشان شرم دارد که فحاشی بسیار زننده ای بود . البته اگر شما با فحاشی عادت دارید و آن را مانند آقای یار علی که در سخنانی آکنده از خشم و غضب ( که خودشان هم اعتراف کردند) آن را دلیل و مدرک مستدل می دانید که بحث جداست . چون شما حتی به اظهارات آقای یار علی هم اشاره ای نکردید . که پر بود از توهین و تهمت و آن را در وبلاگتان عنوان کردم آقای تمامیت عشق نیز پاسخ ایشان را داد که به نظر بنده کار هر دو اشتباه بود . و اظهارات هر دو توهین . اما هیچ کدام فحاشی نکردند . بنده نظر هیچ کدام را حذف نکردم . و بنده به خاطر فحاشی (@) مطالب ایشان را حذف کردم
اکنون اگر این فحاشی ها به مزاج شما خوش می آید بحثی نیست آن را دوباره در وبلاگ قرار میدهیم و شما هم برای تبرک آن را در سر تیتر وبلاگتان قرار دهید تا دیگران نیز از آن استفاده کنند .
اگر می شود منظورتان را واضح تر در رابطه با این مطلب عنوان کنید :
(یه آب گل آلود درست کردید که یه سری ها( مثل ناجی کرد) میان ازش حسابی ماهی گیری میکنن دست آخر هم معلوم نمیشه که اینا با نظام مشکل دارن؟ با شیعه مشکل دارن؟ یا اینکه قصد دیگه ای دارن...)
منظورتان چیست؟
اگر از مسائل توحیدی و مسائل بین شیعه و سنی سخنی به میان می آید ماهی گیری در آب گل آلود است؟
از خدا بترسید که این همه تهمت و افتر به بنده و دیگر عزیزان می زنید .؟
اگر در رابطه با وبلاگ این حقیر بحث رانده می شود که باید گفت که چه اشکالی دارد که یک فرد هم سیاسی باشد هم مذهبی ؟ بنده خود را شخصی سیاسی مذهبی می دانم ( نه این که غلو کنم خدای نکرده) بدان معنا که در هردو زمینه فعالیت می کنم .
نمی دانم کدام مطلب بنده ، شما را چنین به واهمه انداخته است .
اگر می شود یکی از آن ماهی هایی که بنده از این آب گل آلود گرفته ام را شرح دهید تا خود بنده نیز متوجه خطای خود باشم . جز این که سخنان شما آکنده است از تهمت و افترا . و آن چنان جسورانه این سخنان و تهمت ها را ایراد می کنید که از خدای بزرگ واهمه ای ندارید و به راحتی می توانید چنین تهمت هایی به زبان آورید .
با نظام مشکل آری با تشیع خیر . درست است که مخالف سیاست های حکومت هستیم اما این مخالفت با حکومت است نه با مردم مسلمان ایران . و لذا بنده ( دیگران را نمی دانم فقط نظر خود را عنوان می کنم ) حکومت ایران را حکومتی غیر جمهوری و غیر اسلامی می دانم . لذا با آن مخالفم . اما مخالفت با تشیع بدین گونه نیست . نکته ای باید گفته شود این که اصول اختلاف تشیع و تسنن بر مسائل فقهی و تاریخی است نه مبنای اسلامی . بدان معنا که همگی در داشتن ایمان به الله و پیامبران و قرآن و روز قیامت و توحید و .... مشترکیم که این ها مبانی اصولی دین مبین اسلام است . اما با تشیع بر سر مسائلی هم چون امامت و ولایت و مساله ی ظهور و مسائلی از این قبیل اختلاف مطرح است . لذا مخالفت بنده ( البته باید به جای لفظ مخالفت باید کلمه ی بهتری هم چون موافق نبودن به کار برده شود) یا بهتر بگویم موافق نبودن بنده با تشیع به حکومت ایران ربطی ندارد بدان معنا که مخالفت من با رژیم به یک طرف و موافق نبودن بنده با تشیع از طرف دیگر مطرح است
پس جواب به سوال شما را باید این گونه داد :
با رژیم مخالف و با تشیع عدم وجود موافقت در بعضی جهات
فرموده اید : (سر جنگ دارید چون در مناظره و بحثتون یه مسیر مشخص رو دنبال نمیکنید) مشکل ما هم همین است که عده ای نمی خواهند جوابی ارائه دهند و بحث را به جاهای نا مربوط دیگر می کشانند . این نه تنها مشکل اهل تشیع است بلکه دامن گیر چندی از برادران اهل سنت ما هم شده است . برای مثال شما به سخنان آقای () توجه بفرمایید :
سخن آغازی ایشان : (وعلاوه براین سب ولعن بر ابوبکر وعمر وعثمان از سوی ما سبب کفرو فسق نمی شود حتی از گناهان صغیره هم به حساب نمی آید)
عوض کردن بحث : (اما این که خلیفه بالافصل رسول خدا(ص) کیست )
عوض کردن بحث : (وهمچنین لازم به شما عرض کنم که اهل سنت چیزهایی به خداوند نسبت می دهند لایق شان خدایی نیست )
در این شرایط چگونه می شود که بر روی مبحثی خاص تکیه داشت؟
سپس آقای عبدالرحمن عمر در پاسخ به ایشان و جمع جور کردن بحث برای پرداختن به موضوعی خاص تلاش می کنند
سخن آغازی ایشان : (اولاً ما نزاع و دشمنی نداریم این شیعه و علمایش هستند که با توهین به عقاید ما کینه ها را زیادتر می کنند.)
پاسخ به اظهارات z.j : (اما در مورد اینکه ابی بکر و عمر رضی الله عنهما از لشکر اسامه تخلف نموده اند )
پاسخ به اظهارات z.j : (اما در مورد معاویه رضی الله عنه اهل سنت مفتخرند که به صحابه توهین نمی کنند... اینکه گفتید معاویه علی رضی الله عنهما را لعن می کرده دروغی بیش نیست )
پاسخ به اظهارات z.j : (حدیث (من کنت مولاه فهذا علی مولاه) دلیل بر برتری علی رضی الله عنه نیست)
پاسخ به اظهارات z.j : (اینکه می گویید 120 هزار نفر ادم در غدیر بوده اصلا دروغی بیش نیست )
پاسخ به اظهارات z.j : (اینکه گفتید اهل سنت خداوند شریک قائلند و برای او شبیه می آورند)
سپس یکی از بازدیدکنندگان می فرمایند ( آقای (امیدوارم امام زمان زود تر ظهور کنن تا دهن خیلی نا مسلمون ها بسته شه )
سپس آقای z.j در پی به انحراف کساندن بحث این مطلب را عنوان می دارند : (مطالبی که بنده خدمت شما گفتم همگی برگفته شده بود از کتاب تجلی حقیقت نجات بشریت که نزاعی بین عالم شیعه وعالم سنی رخ داده وتمامی این سخنان چیزی بوده که عالم سنی بدان اعتراف کرده نه ما.)
ایشان حتی حاظر نشدند جوابی بدهند
ایشان ( آقای z.j ) می فرمایند : (کسانی که همسر فاطمه(س) و فرزندان اویند شما که اینقدر جسارت به خرج می دهید چگونه شده درباره دو یار رسول خدا اینقدر احساس نگرانی می کنید)
در ادامه ی همان به انحراف کشاندن مبحث
باز هم عوض کردن بحث . ملاحظظه بفرمایید : (خواندوقتی پیامبر به او گفت که قلم ودعوا بیاورید تا برایتان چیزی بنویسم که تا آخر عمرتان برایتان مفید باشد مانع از آوردن قلم ودعوا شد)
همچنن در این کلام : (ودر ثانی عمر بارها بر بی ایمانی خود تصریح کرده است از جمله در آن موقعی که گفت : ما شککت فی نبوه محمد(قطّ) مثل شکی یوم الحدیبیه) یعنی « من هرگز در پیغمبری محمد همانند روز (صلح) حدیبیه شک نکرده بودم »)
که تنها قصد ایشان به انحراف کشاندن مبحث می باشد .
تا آن جا که بحث خرافات در مکه و مدینه و... را پیش کشیدند : (واین مساله خرافات جالب است نمیدانم شما مکه معظمه رفته اید یا نه)
این هم مصداق سخنان بنده : (وآیا تابه حال از خودتان پرسیده اید که اهل مسیح بارها در گفته هایشان گفته که ما اگر شفاعتی بوده از اهل بیت مسلمانان خواسته ایم گرفته ایم)
که در این جا بی ربط ترین مساله یعنی مساله ی شفاعت را پیش گرفتند ( البته منظورم از بی ربط ، بی ربط بودن با سیر بحث است )
اما سخنان آقای عبدالرحمن عمر که سعی دارند مبحث از مسیر اصلی خارج نشده و حتی الامکان پاسخ ایشان را بدهند :
عبدالرحمن عمر : (اولاً من در اول توضیح دادم که (ابابکر و عمر) رضی الله عنهما مورد لعن رسول الله نبودند)
عبدالرحمن عمر : (ثانیاً حرفی می زنید که تمام عقلا به حرف شما خط بطلان می زنند. اخی شیعی ما کی به سیدنا علی رضی الله عنه توهین نمودیم)
عبدالرحمن عمر : (مسئله وحدت ( شیعه باید بداند که و حدت وقتی صورت می گیرد که دست از توهین بردارد دست از لعن خلفای ما بردارند. والا حرف من اینست که نماز خواندن به صورت سنی و بعد توهین به عقاید ایشان دو امر متضاد است.)
عبدالرحمن عمر : (اما در مورد امامت ابوبکر رضی الله عنه پیامبر ایشان را در وقت بیماری خود امام مردم در نماز کردند و به این دلیل ایشان از لشکر اسامه نبودند و لی از داوطلبان بودند.)
عبدالرحمن عمر :: (اما حدیث قرطاس بسیار از علما این حدیث را ضعیف میدانند به وسیله تحقیقی که نموده اند .برای مثال علامه برقعی در کتاب رهنمود سنت در رد اهل بدعت از کسانی هستند که این موضوع را ثابت نموده اند.)
عبدالرحمن عمر : (و اگر مسیحی ها ای کار را می کنند خوب انها خود مشرک بوده اند بنابراین اینکه آنها به افراد دیگری از مذهب دیگر توسل کنند شگفت آور نخواهد بود.)
عبدالرحمن عمر : (در مورد حدیث من کنت مولاه آراء علما اهل سنت را برای شما آوردم ولی شما باز حرف خود را می زنید)
خوب همان طور که مشاهده فرمودید این آقای ( z.j) هستند که با طرح مباحث بی ربط سعی در عوض کردن موضوع دارند نه آقای عبدالرحمن و یا کسان دیگر . این ها را که نمی توانید منکر شوید . این نظرات این بزرگواران است که خود شما هم در ادامه نظری عنوان داشته اید و اینک بحث خودتان و عوض کردن موضوع توسط خودتان : (به عنوان مثال در باره این که چرا پیامبر ابوبکر ا با خودش به غار برد؟) بی ربطی با بحث را مشاهده می فرمایید ؟
مشاهده فرمودید که شما فقط می توانید تهمت بزنید آن هم بی پایه و اساس؟ حال آنکه گویند ( عالم بی عمل به چه ماند؟ به زنبور بی عسل )
در ادامه ی کلامتان (ای بابا کی بو د کی بود من نبودم!) به جای این مسخرگی ها و لودگی ها خواهشمند است پاسخ های اهل سنت به اظهارات این افراد را ملاحظه بفرمایید سپس قضاوت کنید . البته اگر شرایط قضاوت در شما موجود است . تا حالا ضرب المثل ( گوش خیر و شر ) را شنیده بودیم اما ( خواندن خیر و شر ) را ندیده بودیم
به نظر می رسد که شما فقط اظهارات برادران اهل تشیع را ملاحظه فرموده اید ( عرض می کنم ملاحظه فرموده اید نه این که خوانده اید چون معتقدم آن ها را مطالعه نکرده اید تا ببینید در سخنان خودتان علیه خودتان می شود به راحتی استفاده کرد) اظهارات و نظرات برادران اهل سنت را کنار گذاشته اید
اگر عرض می کنم اعمال شما منافقانه است از دست بنده گله مند می شوید . چون با وجود ادعای وحدت ، آرامگاهی ( ولو خیالی ) برای قاتل سیدنا عمر بن خطاب (رض) درست کرده اید و بنا به گفته ی شاهدان از جمکران برای شما عزیز تر است و برای تبرک از آن سر و دست می شکنید و یا با وجود کوبیدن بر طبل وحدت جشن های مخصوصی برای شهادت حضرت عمر (رض) دارید که آقای ( برادران آگاه باشید) یکی از آن ها را برای ما ذکر کرد .
(ولی نمیاد قبر دختر پیامبر رو نشون بده که تو بقیعه ) شما که خودتان می فرمایید قبر دختر پیامبر نامعلوم است . چگونه حالا ما عکس قبر ایشان را برای شما به نمایش درآوریم؟
در ادامه....
این اظهار نظر شما را بنده به شدت تکذیب می کنم و آن را توهین و تهمت به اهل سنت می دانم
(الان تو قبرش مگه گاو و الاغ نبستن؟مگه اینا کار اهل تسنن نیست؟) این ادعا کذب محض است . چگونه است که اهل سنت برای تمام صحابه احترام قائل باشد و قبر حضرت فاطمه و حضرت سلمان را مطابق اظهارات شما مورد توهین قرار دهد . به نظر شما عجیب نیست ؟ مطابق نص صریح قرآن و سنت و اظهارات سلف صالح ما هیچ گاه به هیچ صحابی توهین نخواهیم کرد ( ولو معاویه ) .
این ادعا یک ادعای دروغین از طرف دشمنان اسلام برای درگیر کردن اذهان عمومی به این گونه مسائل است که خواسته یا نا خواسته شما هم آن را نشخوار می کنید و به آنان می پیوندید . و از این بابت هم افتخار می کنید .
در رابطه با حکم فتوای علمای عربستان برای تخریب حرم های شیعیان فرمودید . این را هزاران هزار با گفتیم که علمای اهل سنت شدیدا آن را تقبیح کرده اند . و ما نیز تقبیح می کنیم اما شما حرف خودتان را می زنید و کوتاه هم نمی آیید ....سبحان الله
در رابطه با مرگ حضرت فاطمه :
شما معتقدید که غلام حضرت عمر به پهلوی حضرت فاطمه ضربه زدند و ایشان را سقط جنین کردند و حضرت فاطمه هم پس از چندی وفات کردند و لذا ایشان را شهید می خوانید .
در پاسخ باید گفت که به فرض صحت این افسانه قبل از این که حضرت عمر زیر سوال بروند این حضرت علی است که زیر سوال می روند . زیرا نتوانست از ناموس خویش دفاع کند . حال ایشان که نتوانند از ناموس خود دفاع کنند چگونه است که می توانند از ناموس ممالک اسلامی دفاع کنند و آیا خود شما بد ترین توهین ها و تهمت ها را به این حضرت وارد نمی کنید و سپس ما را متهم می کنید؟
چند نمونه از توهین های شما به حضرت علی را در این جا ذکر می کنم :
از حضرت علي روايت شده است كه مي گويد: با رسول خدا -صلي الله عليه وآله وسلم- سفر نمودم، او خدمتگذاري جز من نداشت، فقط يك لحاف داشت لحاف ديگري نداشت، عائشه همراه او بود ورسول خدا -صلي الله عليه وآله وسلم- بين من وعائشه مي خوابيد وروي ما سه نفر فقط يك لحاف بود. هنگاميكه رسول خدا براي نماز شب بيدار مي شد. لحاف را از وسط بين من وعائشه بادستش پايين مي كرد تا به فراش برسد. كه برآن خوابيده بوديم ( بحار الانوار (40/2))
حضرت علي مي گويد: بامداد، رسول خدا -صلي الله عليه وآله وسلم- نزد ما آمد وما (من و فاطمه) در لحافمان بوديم پيامبر گفت (السلام عليكم). بخاطر وضعيتي كه داشتيم، ساكت مانديم واز او شرم كرديم دوباره گفت: السلام عليكم. وما خاموش مانديم ( بحارالانوار (43/82) )
ابو عبدالله جعفر صادق می گويد: هنگامی که علی نماز ظهر را خواند متوجه جمجمه ای شد و با آن صحبت نمود...با جمجمه ای مشغول شد تا خورشيد غروب نمود پس با سه زبان انجيل با آن صحبت كرد تا عرب سخن آن را نفهمند. خورشيد گفت: برنمي گردم ومن رهايي يافتم، حضرت علي نزد خداوند دعا كرد خداوند هفتاد هزار زنجير آهني به سوي خورشيد فرستاد، فرشتگان، زنجير هارا به گردن خورشيد انداختند آنرا برچهره اش كشيدند تا اينكه سفيد وپاك برگشت (بحارالانوار (41/166))
ابو عبدالله ميگويد: علي بر منبر بود كه زني زشت وبد صورت بلند شد وگفت: اين قاتل دوستان است. حضرت علي به سوي او نگاه كرد وبه او گفت: اي زبان دراز بي باك بي شرم، واي كسي كه شبيه مرداني و حيض نمي شوي آنطور كه زنان حيض مي شوند واي كسي كه بر. . .(بحارالانوار (14/293) اينجا دشنامي وجود دارد كه از ذكر وترجمه اش انسان خجالت مي شود وشرمش مي آيد. )
بعيد است امير المؤمنين چنين سخن زشتي به زبان بياورد
اما قصد بنده در این جا نمایان کردن این موضوع است که خود شما آشکارا به حضرت علی و خاندانش توهین می کنید و ما را متهم می کنید که به ایشان تهمت می زنیم حال آن که تمام روایات مبنی بر مدح حضرت علی توسط پیامبر را از کتب اهل سنت اقتباس نموده اید
شما می گویید حضرت فاطمه بدین صورت شهید شده اند ما هم می گوییم بدین صورت تناقض دارد بعد شما باز حرف خودتان را بزنید و پافشاری نیز بنمایید....سبحان الله
متاسفم که همچنان روحیه تمامیت خواهی در وجودتان قرار دارد که خواهان اینترنتی محض برای شیعیان هستید و از سخنان مخالفان سخت گریزانید : (بگذریم به نظر من راه اندازی این وبلاگ توی یه سایت ایرانی و این طرز نوشتن و صحبت کردن و فاکتور گیری های شما از ادله مطرح شده که به مزاجتون خوش نمیاد به قول معروف بو داره)
چه رنگ و بویی؟ حکومتی که نمی تواند باشد چون ما ( خودم را عرض می کنم بقیه را نمی دانم ) با کارهای حکومت مخالفیم و دلیل را هم بیان می کنم . و شدیدا قباحت این کارهای جمهوری اسلامی را هم تبلیغ می کنیم یعنی آن را به اطلاع عموم می رسانیم
و لذا اگر حکومتی باشد جا دارد که بپرسیم طرفداری شما از حکومت رنگ و بو دار نیست؟
شما می فرمایید (( در پایان :آقا جون من دست از این نفاق افکنی ور دار اگه شما به اتحاد ما نیازی ندارید ما هم به دشمنی با شما نیازی نداریم))این را قبلا عرض کردم . ضرب المثل مشهور را هم برایتان آورم که ما را به خیر تو امیدی نیست شر مرسان
اما در مورد کلمه ی مولا می خواهم کمی مستدل صحبت کنم :
من باب کلمه مولا و حدیث غدیر خم
به فرض صحت آن مطلبی در آن نیست که تصریح یا اشاره نماید که برای خلافت از دیگری برتر و اولی تر است و لفظ مولی هم به معنی اولی به کار نمی رود این از یک جهت و اما از جهت دیگر حضرت فرمود : هرکس من مولای اویم پس علی مولای اوست یعنی در زمان حیات و بعد از رحلت حضرت پس اگر این قول دلیل بر خلافت علی (رض) باشد لازمه اش این است که باید در زمان حیات پیامبر هم سرپرستی و مسئولیت امور را داشته باشد چرا که او ( بنا به این قول) شریک حضرت در رهبری و ولایت است ( در حالی که کسی شریک پیامبر نیست ) و بر فرض این که این روایت دلالت بر اولویت کند لازم نیست که حمل بر اولویت در رهبری و ریاست شود بلکه به معنای اولویت در محبت و نصرت و بزرگداشت است ( دلیل آن هم واضح است چون به جز چند پیامبر هیچ کدام مقام ریاست را عهده دار نبودند هرچند که بر دیگران اولویت داشته اند) امام شافعی (رحمه الله) گوید : منظور پیامبر از (ص) از من کنت مولاه دوستی در اسلام است مانند آیه ی ( ذلک بان الله مولی الذین آمنوا و ان الکافرین لامولی لهم) ( محمد 11) ( این بدان خاطر است که خداوند یاور کسانی است که ایمان آورده اند و مسلما کافران هیچ یاوری ندارند) و این هم چیزی است که ما مخالف آن نیستیم پس اگر مقصود پیامبر (ص) اولویت در رهبری و خلافت می بود همانا می فرمودند ( اللهم وال من فی تصرفه و عاد من لم یکن کذلک ) ( خداوندا ! یاور کسی باش که تحت اختیار و فرمان اوست و دشمن کسی باش که تحت اختیار او نیست )
پس حدیث ( من کنت مولاه ...) فقط دلالت بر قدر و منزلت والای علی (رض) می کند ( و اگر غیر ازاین باشد جا دارد که بپرسیم ) اگر مقصود پیامبر (ص) از این مطلب خلافت بود چه چیزی مانع حضرت شد که در آن اجتماع ( انبوه و بی سابقه که به روایتی 80 هزار نفر و به روایتی 120 هزار نفر بوده اند ) خلافت علی را با عباراتی واضح و صریح که غیر قابل تاویل و تفسیر باشد اعلام نکند ؟
بقیه اظهاراتتان هم برای قضاوت خواندگان منصف باقی می ماند
و من الله توفیق
خداوند متعال ابوبکر صدیق (رض) را در قرآن کریم ستوده چون او ( هنگام هجرت در غار ) همراه رسول خدا (ص) بوده و خداوند متعال می فرماید ( اگر پیغمبر را یاری نکنید ( خداوند او را یاری می کند همان گونه که قبلا ) یاری کرد آن گاه که کافران او را (از مکه)بیرون کردند در حالی که ( دو نفر بیشتر نبودند ) او دومین نفر بود هنگامی که آن دو در غار ( ثور جای گزیدند و در آن سه روز ماندگار) شدند (ابوبکر نگران بود که از سوی قریشیان به جان پیغمبر گزندی رسد ) در این هنگام پیغمبر خطاب به رفیقش گفت غم مخور که خدا با ماست(توبه 40) )
و آیا بزرگواری و شرافتی والاتر و برتر از بزرگی و مقام کسی که در آن روزهای سخت جزو دو نفری ک یکی از آن ها پیامبر (ص) بوده است و خداوند آن ها را ستوده وجود دارد؟
و خداوند در شان او فرمود : ( و لیکن پرهیزگارترین انسان ها از آن ( آتش هولناک )به دور داشته خواهد شد آن کسی که دارایی خود را ( در راه خدا) می دهد تا خویشتن را (از آلودگی بخل) پاکیزه بدارد هیچ کس بر او حق نعمتی ندارد تا (بدین وسیله به نعمتش پاسخ گوید و ) جزای او داده شود بلکه تنها هدف او جلب رضای ذات پروردگار بزرگوارش می باشد و قطعا ( ازپاداشی که از پروردگار خود می گیرد ) خشنود و راضی خواهد بود )(الیل 17-21 )
در رابطه با این آیه نیز باید توضیحاتی داده شود :
جلال الدین سیوطی می نویسد : آیه ای که در مورد معینی نازل شده و لفظ آن هم عمومیت ندارد مسلما باید آن را فقط به همان مورد بسنده کرد و شامل موارد دیگری نساخت مثل آیه ( و سیجنبها الاتقی الذی یوتی ماله ...) که در باره ی ابوبکر صدیق نازل شده و در باره ی آن ادعای اجماع کرده اند
امام فخر رازی با توجه به آیه ی بالا و آیه ی ( ان اکرمکم عند الله اتقاکم ) استدلال کرده است که برترین مردم بعد از رسول الله (ص) ابوبکر است .و هرکسی که گمان کند این آیه به واسطه ی کلمه ی ( الاتقی) که با الف و لام ذکر شده عمومیت دارد و شامل هرکس که با آن صفت متصف است می گردد اشتباه کرده است . زیرا که در این آیه صیغه ای که دلالت بر عموم کند نیست و الف و لام وقتی افاده ی عموم می شود که موصول و یا معرفه در صیغه ی جمع باشد و بعضی اضافه کرده اند یا مفرد باشد یا مفرد باشد به شرط آن که الف و لام عهد نباشد و حال آن که الف و لام در کلمه ی ( اتقی) موصول نیست زیرا که اجماعی است که الف و لام کوصول به افعل تفضیل متصل نمی شود و کلمه ی اتقی هم جمع نیست بلکه مفرد است مخصوصا صیغه ی افعل تفضیل وقتی که با الف و لام ذکر شده افاده ی قطع مشارکت دیگری ر می کند بنابراین قول کسانی که آیه را عام می دانند باطل است و فقط شامل ابوبکر صدیق می شود ( دایره المعارف قرآن ترجمه الاتقان سیوطی دکتر محمد جعفر اسلامی ج1 ص122)
در روایات هم احادیث بسیاری در کتب معتبر قرار دارد مبنی بر افضلیت سید نا ابوبکر (رض) که در این جا فقط آدرس آن احادیث را ذکر می کنیم تا حقیقت طلبان خود حقیقت را دریابند :
بخاری ج5 ص73
بخاری ج4ص192
مسلم ج4ص109
مسلم ج7ص608
التاج ج3ص309
التاج ج3ص307
مشکاه المصابیح ج3ص222
و...
بسم الله الرحمن الرحيم
الحمدلله وحده والسلام والصلاة علي من لا نبي بعده.
در آغاز کتاب دوست دارم به دو نکته اشاره کنم:
اول: باور به توهين کردن يا لعنت فرستادن ندارم. و ميدانم اين گونه اعمال راه به جايي نمي برند و انسان را به هدف نزديک نمي کنند.
اما بعضى جاها آدم ديگر مجبور مي شود پيروان يک عقيده باطل را نادان بنامد! خصوصاً وقتيکه آنها مقدسات را لعن و نفرين مي کنند حد اقل حق داريم که ايشان را جاهل و نادان بدانيم.
دوم: همزمان با نوشتن اين کتاب کشف کردم که اگر پيروان حق به اندازه هواداران باطل کوشش کنند زبان باطل بسته مي شود و چون دليل ندارد به گوشه اي مي خزد و در ميدان اينهمه جولان نمي دهد!
ولي افسوس که پيروان حق به اندازه لازم سعي نمي کنند و رهروان باطل شب و روز در تلاشند.
دانش جرم شناسي
علم جرم شناسي به انکار يا ظاهرسازي متهمان توجه اي ندارد افسانه سرايي مجرمان ما يا مغرضها نميتواند آگاهان به اين علم را از کشف حقيقت بازدارد.
مثلا در داستان يوسف عليه السلام و زليخا مي بينيم:
زليخا مي خواهد يوسف را از راه بدر کند اما يوسف قبول نمي کند زليخا طرح جرمي را مي ريزد درها را مي بندد و يوسف را وسوسه مي کند يوسف همچنان انکار مي نمايد زليخا مي خواهد او را مجبور کند اما يوسف به طرف در ميدود زليخا پشت سرش دويده دستش به پيراهن ميرسد و پيراهن يوسف پاره مي شود در اين لحظه در باز شده و بين دو لنگه در، شوهر زليخا با همراهان ظاهر مي گردد. حالت آشفته زليخا و يوسف نشان از جرمي دارد!
زليخا پيش دستي کرده و مي گويد:
﴿قَالَتْ مَا جَزَاءُ مَنْ أَرَادَ بِأَهْلِكَ سُوءاً إِلاَّ أَنْ يُسْجَنَ أَوْ عَذَابٌ أَلِيمٌ﴾. (سوره يوسف آيه25).
{سزاي کسيکه نسبت به زن تو اراده بدي داشته باشد چيست جز آنکه زنداني يا شکنجه شود!}
بيبينيد زليخا چگونه دروغ مي گويد او جرم يوسف را ثابت نمي کند آنرا امري واضح و روشن تر از آفتاب جلوه ميدهد او مرحله بعدي، يعني چگونکي سزاي جرم يوسف را مطرح ميسازد.
ظاهرا در مقابل اين زن مکار، يوسف بازنده است، همه چيز به نفع زليخاست.
او زن است و معمولاً در اين گونه حوادث زن مظلوم است و قاضي خود نيز در اين قضيه ذينفع است، اگر زنش متهم شود آبروي او نيز ميريزد. در مقابل، يوسف موقعيت اجتماعي ممتازي ندارد زبان چرب و نرمي نيز ندارد بسادگي مي گويد: ﴿هِيَ رَاوَدَتْنِي عَنْ نَفْسِي﴾. «زليخا از من گناه مي خواست».
اما دخالت هوشمندانه يک همراه عزيز مصر که اتفاقاً ازخويشاوندان زليخا بود صحن را عوض کرد.
﴿وَشَهِدَ شَاهِدٌ مِنْ أَهْلِهَا إِنْ كَانَ قَمِيصُهُ قُدَّ مِنْ قُبُلٍ فَصَدَقَتْ وَهُوَ مِنَ الْكَاذِبِينَ * وَإِنْ كَانَ قَمِيصُهُ قُدَّ مِنْ دُبُرٍ فَكَذَبَتْ وَهُوَ مِنَ الصَّادِقِينَ * فَلَمَّا رَأى قَمِيصَهُ قُدَّ مِنْ دُبُرٍ قَالَ إِنَّهُ مِنْ كَيْدِكُنَّ إِنَّ كَيْدَكُنَّ عَظِيمٌ﴾. (يوسف آيه 26تا 28).
وگواهي داد شاهدي از خويشاوندان زليخا که اگر پيراهن يوسف از جلو پاره شده باشد پس زليخا راست مي گويد و يوسف از دروغ گويان است اما اگر از پشت سر چاک باشد پس زليخا دروغ گو و يوسف راست گوست!
شوهر ديد پيراهن از پشت سر پاره شده (همه چيز را فهميد) و به زليخا گفت: اين گناه و مکر توست براستي که مکر شما زنان خيلي بزرگ است.
بدون شک زليخا تا آخر هم گناه خود را نپذيرفت اما دليل تراشي و بهانه سازي او، شوهر را قانع نکرد او شايد گفته بود که يک لحظه يوسف در کشمكش، تصادفا پشت به من کرد و پيراهنش پاره شد و از اين حرفهاي بي دليل که گفتنش آسان است! اما شوهر با هوش تر از اينها بود که ديگر گول بخورد دليل جرم، خيلي قوي بود.
اين است فايده دانش جرم شناسي، هر چقدر هم يک طرف طرار و مکار و حيله گر باشد باز شاهد جرم رسوايش ميکند.
در اين کتاب با همين روش دعواي شيعه و سني مبني بر راست يا دروغ بودن غديرخم و جانشيني علي و شکسته شدن پهلوي فاطمه را به محک مي کشيم و بي اعتنا به جار وجنجال و دعوا و مکر طرفهاي دعوا به کمک علم جرم شناسي ثابت مي کنيم که حقيقت چيست و کي دروغ گوست. درست مثل پيراهن پاره يوسف که زبان چرب و نرم زليخا را از تاثير انداخت.
ماجرا چيست؟
اهل تشيع مي گويند: حضرت محمد (صلى الله عليه وسلم) در آخرين سال عمر با برکت خويش به سفر حج رفتند و در بازگشت، کاروان عظيم همراه خود را در محلي بنام غديرخم متوقف کردند و سپس در جمع آنها اعلان فرمودند که الله جل جلاله علي را بعد از من رهبر شما تعيين فرموده اند و علي جانشين من است.
اهل تشيع مي گويند: پس از اين اعلان مردم به علي تبريک گفتند.
به روايت اهل تشيع 70 روز بعد از اين حادثه، حضرت محمد (صلى الله عليه وسلم) دار فاني را وداع گفته و به جهان باقي شتافتند. و اصحاب او بلا فاصله حکم را تغيير دادند و علي را کنار زدند و ابوبکر را بر کرسي خلافت نشاندند، و به اين نيز بسنده نکردند و به خانه علي هجوم برده و در خانه را سوزانده و وارد خانه شدند و به گردن علي ريسمان انداختند و او را کشان کشان به مسجد بردند و در اين گيرو دار پهلوي فاطمه شکست و عمر يا غلام عمر فاطمه را که پشت در گير کرده بود با فشاردادن در له کرد تا آنجا که حضرت فاطمه سقط حمل نمود و جنين شش ماهه اش مرده به دنيا آمد!
به روايت اهل تشيع عمر و يارانش همچنان علي را کشان کشان به داخل مسجد بردند و هر چي سعي کردند علي دست مشت کرده خود را باز نکرد و به همين اکتفا کردند که دست علي به دست ابوبکر بخورد و بيعت انجام گيرد!
پس از اين واقعه بروايت شيعه حضرت علي 25 سال سکوت کرد تا مردم او را خليفه کردند.
حالا شيعه چي ميخواهد؟ شيعه مي گويد: لازمه ايمان است که ما حق را از آن حضرت علي بدانيم و ابوبکر و عمر را غاصب به شمار آوريم و از آنها متنفر باشيم!
البته تمام خواست شيعه به اين خلاصه نمي شود. آنها ميگويند در پي آن، لازمه ايمان است که مسلمانان برداشت شيعه از اسلام را بپذيرند. عبادت و دعا، نماز و روزه، حج و جهاد، بر اساس فقه شيعي باشد. و از مردگان صالح حاجات خود را بخواهند و دور قبور آنها طواف کنند!
حالا بيبينيم طرف ديگر دعوا چه مي گويد؟
طرفداران عمر (سني ها) مي گويند: نه خير، اين داستان از پايه دروغ است. نه حضرت محمد (صلى الله عليه وسلم) در غدير خم علي را جانشين خود کرده نه کسي ايشان را مجبور به بيعت کرده نه به خانه فاطمه حمله شده نه پهلوي فاطمه شکسته است. همه اين حرفها دروغ بلکه سه روغ است! و داستاني خياليست پايه و اساس و ريشه ندارد!
حالا آيا به کمک دانش جرم شناسي مي توانيم حقيقت را در يابيم؟ جواب اين است که بدون شک و ترديد بله.
به مدد علم جرم شناسي مي توان دريافت که سني راست مي گويد يا شيعه!
نخست بيايم طرفهاي موثر در اين داستان را مشخص کنيم:
اول= الله جل جلاله که حضرت علي را منصوب کرد.
دوم= حضرت محمد (صلى الله عليه وسلم) که جانشيني حضرت علي اعلام کرد.
سوم= خود حضرت علي.
چهارم= دشمنان حضرت علي به گفته شيعه: (عمر و ابوبکر).
پنجم= عامه مردم يعني مهاجرين و انصار.
ششم= طرفداران علي يعني شيعه ها.
هفتم= طرفداران عمر يعني سني ها.
بعد بيايم به رفتار هر کدام بدقت نطر کنيم. اين ما را به کشف حقيقت رهمنون مي کند.
نقش الله جل جلاله در اين ماجرا
اگر حکايت شيعه ها را قبول کنيم آنوقت حق داريم از نقش الله جل جلاله تعجب کنيم و مجبوريم اين سوال را مطرح کنيم که چرا رب العالمين در کلام خود، در قرآن، ذکر صريحي از اين مسئله مهم به ميان نياورده است. چرا از تقسيم ارث گرفته تا داستان اصحاب کهف، تا داستان تولد بچه حضرت زکريا، تا صدها موضوع ديگر موضوعي نيست که قرآن به آن نپرداخته باشد.
اما حرف به اين مهمي (جانشيني علي را ) حرفي که به گفته شيعه در طول و عرض اسلام تاثير دارد را ناديده گرفت و هيچ سخن صريحي در اين باره نيست؟ چرا الله امامي که تا کنون 1200 سال است حکومت مي کند (مهدي) و قرار است به گفته شيعه تا قيام قيامت حکومت کند را قابل نديده که يادي از او کند و نام او را ولو در يک آيه ذکر کند! نام و اسم ذوالقرنين و قصه اش دو صفحه قرآن را پر کرده! چرا از علي ذکري نيست؟
اين سوال را با دو طرف دعوا مطرح کنيم اين جوابها را مي شنويم.
سني مي گويد: نگفتيم، نگفتيم که اين داستان از اساس بي بنياد و دروغ است! اگر علي جانشين پيامبر ميبود حتماً در قرآن صريحاً ذکر ميشد!
شيعه مي گويد: اين درست که نام علي در قرآن ذکر نشده اما به آن اشاره شده و با تاويل مي توان فهميد که حد اقل منظور 140 آيه از قرآن علي است! و براي اين صراحتا ذکر نشده که ترس از آن بوده که مخالفان قبول نکنند و اسلام از بين برود!
سني مي گويد: چه حرفها!! در 100 آيه اشاره شده در يک آيه به صراحت نيامده؟! صراحت را که مردم قبول نکنند اشاره را چگونه قبول مي کنند!! چه حرفها!! ترس از کي بوده؟ چرا قرآن وقتي لات، عزي و منات را بد گفته از کسي نترسيده؟ چرا مشرکين و پدرانشان را وعده به جهنم داده از کسي نترسيده؟ چرا وقتي بر خلاف رواج مسلم عربان، زن پسر خوانده محمد (صلى الله عليه وسلم) را به عقد حضرت محمد در آورده از کسي نترسيده؟ چرا وقتي قبله را از بيت المقدس به کعبه تغيير داده، واهمه اي نداشته؟!
چرا وقتي يهود و نصارا را باطل در باطل دانسته از کسي نترسيده؟ چرا وقتي که اعلان کرده مشرکين حق حج کردن را ندارند از کسي نهراسيد؟
چرا وقتي به عربان گفت پدران و مادران شما در جهنم هستند چونکه بر شرک مرده اند از کسي نترسيده؟
شيعه همچنان اصرار دارد که نه خير مسئله جانشيني علي مهم تر بوده و از عمر و ابوبکر ترسيده.
سني مي گويد: قرآن که ترسيده، شما چرا در آذان را روزي سه 3 بار با صداي بلند اعلان مي کنيد! چطور ممکن است که الله در قرآن ذکر نکند و بلال در آذان بگويد: أشهد أن علي ولي الله؟
شيعه مي گويد: اين آذان زمان رسول الله نيست ما بعد ها بخاطر تبرک نام علي را در آذان داخل کرديم!
سني مي گويد: پس در قرآن هم براي تبرک داخل کنيد تا اين آخرين رشته شما با اسلام پاره شود و خيال ما و خيال شما راحت شود و هر کدام راه خود را برويم.
سني ميگويد: در تاريخ يک مورد مشابه نيست که الله اراده اي کند ولي از مردم پنهان نمايد. الله که مصلحت ديده نگويد، پيامبر چرا مصلحت نديده و گفته؟!
خلاصه اين بگو ومگو پايان ندارد حالا شنونده خود قضاوت کند و اگر هنوز سر در گم است بخش بعدي را بخواند.
نقش حضرت محمد (صلى الله عليه وسلم) در افسانه غدير خم
اگر خوب فکر کنيم نقشي که اهل تشيع در افسانه غدير خم براي حضرت محمد (صلى الله عليه وسلم) قائل شده سرا پا توهين به رسول الله است! اگر داستان غدير خم راست باشد آن وقت جواب اين سوالها چيست؟
دليل وصلت هاي متعدد رسول الله با دشمنان علي چيست؟
چرا حضرت محمد با به زني گرفتن دختران دشمنان علي، پايه هاي حکومت او را سست کردند؟
براي درک صورت مسئله مثالي ميزنم:
در طلوع اسلام، حضرت محمد (صلى الله عليه وسلم) با ابو جهل در حال جنگ بودند! حالا اگر در اين گيرو دار با دختر ابو جهل عروسي ميکردند و در همان حال اجازه ميدادند که او پدر خود را روزانه يا هر وقت که خواست ببيند آنوقت کار از دو حال خارج نبود. يا به دختر ابوجهل هزار در صد اطمينان داشتند و يقين داشتند که او رازها را به بيرون نمي برد و با پدرش در توطئه شريک نمي شود! و يا بايد ايشان را به بي تدبيري متهم ميکرديم که مگر زن قحط بود رفتند با دختر ابوجهل عروسي کردند تا رازها و اسرار حکومتي به ابو جهل برسد.
حالا شيعه مي گويد: ابوبکر و عمر با حضرت محمد در حال جنگ پنهان و منافقانه بودند و هر کس ميداند که رسول الله منافقان زمان خود را مي شناختند و شيعه هم قبول دارد که رسول الله با دختران عمر و ابوبکر و ابوسفيان عروسي کردند و معاويه برادر زن ايشان شدند. و قبول دارد که چند زن ديگر پيامبر هم از خويشاوندان ابوبکر و عمر و يا دشمنان ديگر حضرت علي بودند. و شيعه اين را هم مي گويد که همسران پيامبر خائن و توطئه گر بودند و در غصب خلافت با ابوبکر و عمر همدستي کردند.
و شيعه اين را هم منکر نيست که عمر و ابوبکر و ابو سفيان و معاويه هر وقت که مي خواستند مي توانستند به ملاقات دختر يا خواهر يا فاميل ديگر خود به خانه پيامير بروند. پس حق داريم بگويم که شيعه با داستان سرايي در باره غديرخم دارد به حضرت محمد (صلى الله عليه وسلم) توهين مي کند و ايشان را بي تدبير (زبانم لال) معرفي مي نمايد، و با زبان بي زباني مي گويد که آن حضرت نيز در پايمال شدن حق علي مقصر بوده اند.
شيعه براي هر ايرادي از شکم خود جوابي مي سازد براي او مهم نيست که جوابش پايه علمي دارد يا نه او فقط مي خواهد خود را از تنگنا خارج کند، و بهانه مي تراشد تا چند روز ديگر مذبوحانه با عقايد باطل خود زندگي کند.
اينجا شيعه مي گويد:
رسول الله به خاطر مصلحت هاي سياسي و هدفهايي مهم تر با دختران اين افراد عروسي کردند.
و اين جالب است که بدانيم عوام شيعه بر اساس فطرت ساده خود همان حرفي را مي گويند که نتيجه منطقي اين داستان دروغ است عوام شيعه چون به افسانه غديرخم چشم بسته ايمان دارند لذا از رفتار پيامبر متعجب مي شوند.
زماني که شيعه بودم چند بار شنيدم که شيعيي متعجب ميگفت:
«قربان حضرت محمد بروم عجب کاري کرده هرچي آدم بد بوده را دور خود جمع کرده و با آنها وصلت نموده».
اين بيچاره ها نمي دانند که گفتن اين جمله هر چند با پيشوند (قربان و صدقه حضرت محمد بروم) شروع شود باز نوعي کفر گويي است. اما عالمان شيعه اينرا ميدانند که اگر چنين بگويند رشته خود را بطور کلي با اسلام پاره مي کنند پس مجادله نموده و مجادله کردن هم آسان است مي گويند: حضرت بخاطر پيشرفت اسلام ازدواج هاي سياسي و مصلحتي کرده اند.
ما جواب اين حرف شيعه را ميدهيم ولي مطمئن نيستم که فوراً از جيب خود دليل نو و بي پايه ديگري را بيرون نکشند.
آيا عروسي هاي پيامبر و دختران ايشان بر اساس مصلحت هاي سياسي بوده؟
نه نبود به هزار و يک دليل و ما فقط چند تا را مي نويسيم:
1- حضرت محمد فقط 4 دختر داشتد و اگر مي خواستند آنها را قرباني پيشرفت اسلام کنند بايد به حضرت علي زن نمي دادند زيرا علي در هر حال مطيع و پيرو ايشان بودند. مي گوييد به علي اگر زن نمي داد حسن و حسين پيدا نمي شدند بسيار خوب پس به عثمان بايد دختر نمي دادند! عثمان رييس قبيله بني اميه که نبود، و همين بس بود دختر ابوسفيان، دختر رييس قبيله بني اميه، زن پيامبر بود. اگر ازدواج هاي مصلحتي قبيله بني اميه را به راه مياورد همين بس بود و نيازي نبود که حضرت محمد (صلى الله عليه وسلم) به يک فرد غير موثر از همان قبيله يعني حضرت عثمان زن بدهد! شما بگوييد حضرت محمد (صلى الله عليه وسلم) هزار دختر داشته يا 4 دختر؟! يکي را به عثمان داد بس بود اگر مصلحت هاي سياسي در کار مي بود.
مي بايست که دختر دوم را به رييس يک قبيله قدرت مند عرب ميداد اما دختر ديگر را هم به عثمان داد پس چه نتيجه مي گيريم؟ در مي يابيم که اين دليلي که علماي شيعه براي عمل رسول الله ذکر مي کنند (که براي پيشرفت اسلام ازدواج هاي سياسي کردند) حرفي بي پايه و دروغ است. چرا دروغ است؟ چون دو دختر به عثمان داده تا دل او را بدست آرد (به زعم شيعه) تو گويي در دنيا مرد ديگري نبوده تازه اين تدبير پيامبر (به زعم شيعه) بي فايده بوده بلکه ضرر هم داشته و عثمان از موقعيت خود استفاده عکس کرد و حق علي را خورد و گفت تو بر من چه امتيازي داري اگر يک دختر پيامبر زن توست! دو تا را به من داده پس خواهش مي کنم که در صف خلافت نوبت را رعايت کن و بعد از من بايست!!
شيعه هر چقدر هم سعي کند که رفتار حضرت محمد (صلى الله عليه وسلم) را با فرضيه هاي خيالي موجه کند باز اين داستان غدير و آن عملکرد پيامبر هيچ تناسبي با هم ندارند و ناچاريم يکي از دو نتيجه زير را بگيريم!
1- يا داستان غدير دروغ است!
2- يا رسول الله خود شان علي را در موضع ضعيفي قرار دادند و مخالفانشان را پرو بال دادند.
در ازدواج هاي متعدد پيامبر نيز دخيل نبودن مصلحت هاي سياسي آشکار است. ما به يک مثال بسنده مي کنيم!
حضرت محمد با دختر بيوه عمر (بزعم شيعه بزرگترين دشمن علي و اسلام!!!) وقتي عروسي کردند که حکومت اسلامي ريشه دوانده بود و حضرت نيازي به عمر نداشتند بنظر شما اگر با دختر عمر عروسي نمي کردند حضرت عمر رسول الله را رها ميکرد؟ عمر دختر بيوه خود را به ابوبکر و عثمان عرضه کرد هر دو سکوت کردند. او به پيامبر از رفتار دو دوست خود شکايت کرد پيامبر فرمود: حفصه شوهري بهتر از عثمان خواهد يافت و خودشان حفصه را خواستگاري کردند! و بعد از عروسي، ابوبکر به عمر گفت: رسول الله پيش من از دختر تو يادي کرد فهميدم قصد خواستگاري دارند به همين دليل و قتي به من گفتي سکوت کردم. ببينيد ابوبکر دوست پيامبر بود از زمان جاهليت با هم دوست بودند. و وقتي هم که رسول الله، پيامبر و حاکم شبه جزيره عرب شدند باز رازهاي خصوصي خود را با اين دوست قديمي و يار غار خويش درميان ميگذاشتند.
ببينيد وقتي حاکم سرزميني به بزرگي ايران بودند باز بين همه زنان، دختر بيوه يار خود (عمر) را مي پسندند.
با اين دلايل آشکار باز علماي شيعه شيطان سرايي مي کنند و افسانه مي بافند نه شرمي دارند نه حيايي! نتيجه منطقي از عمل رسول الله را وارونه مينمايند اگر به کسي بر نخورد مي گويم يک علت تاخت وتاز.
علماي شيعه در ميدان خيالبافي اين است که مخاطبان آنها مردمي جاهل هستند که از دين و تاريخ و منطق و چيزي نمي فهمند! درست مثل من که وقتي براي بچه 4 ساله ام داستان مي گويم هر طور که ميخواهم در ميدان خيال جولان ميدهم!
آنوقت فهميدم که بچه ام بزرگ شده که گفت: بابا مگر اسب هم بال دارد؟ شنوندگان شيعه کي به سن عقل ميرسند؟
آيا رسول الله اصلاً مصلحت گرا بودند؟
نه به هزار و يک دليل و ما بعضي را مي نويسيم.
1- اگر رسول الله کوچک ترين اهميتي براي رسومات جامعه يا حرف يا عکس العمل مردم قائل مي بودند هرگز با حضرت زينب زن مطلقه پسر خوانده خود عروسي نمي کردند! زيرا زن پسر خوانده در نزد عربان جاهليت مثل مادر و خواهر حرمت داشت! اما رسول الله بي توجه به عادات مردم با زينب عروسي کردند!
2- اگر منافقان براي رسول الله مهم بودند مسجد آنها را در کنار مسجد قبا (مسجد ضرار آنها را) خراب نمي کردند و با آنها مدارا مينمودند همانطور که به زعم شيعه با عمر و ابوبکر مدارا کردند! آيا جرم مسجد ضرار سازان بزرگ تر بود يا جرم خورنده گان حق علي؟!
3- اگر مردم در نزد رسول خدا وزني ميداشتند آنوقت از خدايان آنها بد نمي گفتند آنوقت لات و منات و عزي را بت هاي بي ارزش خطاب نمي کردند! اين حرفها آنقدر در نزد مشرکين گناه بزرگ بود که بالآخره قصد جان آن حضرت را کردند براي درک بهتر موضوع تصور کنيد که کدام حرف از دو حرف زير شيعه ها را به بيشتر خشم مياورد.
- اينکه بگويم حضرت حسين و حسن و علي قدرت دخالت در امور را ندارند و حرفهاي ما را نمي شنوند و بايد قبر طلايي آنها ويران و با خاک يکسان شود و کسانيکه از آنها حاجت مي خواهند مشرکند و بايد کشته شوند! مهم تر است.
يا اينکه بگويم فلان جانشين است يا بهمان جانشين است؟
4- اگر رسول الله مصلحت گرا مي بودند بايد بت هاي داخل کعبه که هنوز معبود خيلي از قبايل عرب بودند را بلا فاصله بعد از فتح مکه خرد نميکردند!
5- اگر مصلحت گرا بودند قبله را عوض نمي کردند کاري که به تعبير قرآن بر مردم خيلي گران آمد!
در عوض کردن قبله يک نکته جالب در رابطه با بحث ما هست!
حضرت محمد (صلى الله عليه وسلم) ناگهان در سر نماز تقريباً 120 درجه چرخيدند و از بيت مقدس روي خود را به سوي کعبه برگرداندند! مردم حيرت کردند. و فقط 10 نفر از افرادي که پشت ايشان نماز مي خواندند پيروي نموده و بقيه به روال عادي نماز خواندند بعد از نماز رسول الله آن ده نفر را مژده به بهشت دادند و به اين ترتيب بقيه اصحاب را نوعي گوشمالي دادند که چرا فوراً و بي چون و چرا از من پيروي نکرديد و منتظر توضيح شديد!
حالا اهل تشيع چنين پيامبري را مصلحت گرا مينامد و به سازش کاري متهم مي کند!!
چرا انتقال به بدترين روش؟
در افسانهاي که شيعه ساخته پيامبر اکرم به صورت غيرمسقيم متهم مي شوند که بدترين راه را براي انتقال قدرت انتخاب کرده اند زيرا آنها مي گويند که ايشان تمام عمر چيزي نفرمودند و منتظر دو ماه آخر عمر خود شدند يعني وقتيکه فرصت کم بود مسئله را به صورت يک جمله دو پهلو عنوان کردند.
دوماً: همواره دشمنان علي را به خود نزديک ميکردند و آنها را وزير و سرپرست و فرمانده لشکرها قرار ميدادند، حتي هنگاميکه خودشان به جنگ تشريف نمي بردند عوض آنکه فرماندهي را به علي دهند به افراد مختلفي دادند که اکثراً دشمنان علي بودند حتي عمرو بن عاص و خالد بن وليد را نيز فرمانده سپاه کردند!
شيعه اينطور وانمود مي کند که اگر حضرت محمد از اول علي را جانشين ميکردند کل دنيا مي شوريد و طغيان ها ميکردند و اين حرف کاملاً نادرست است و فقط به اين دليل عنوان مي شود که شيعه نمي تواند رفتار حضرت محمد را با بهانه بهتري توجيه کند و جرأت انتقاد علني از رسول الله را ندارد اين آنها را از اسلام خارج مي کند و توان تخريب از درون را از آنان مي گيرد.
خلاصه اگر داستان ريسمان انداختن به گردن علي و شکسته شدن پهلوي فاطمه حقيقت داشته باشد يک عامل همانا همين بال و پرگرفتن و ميدان يافتن حضرت ابوبکر و عمر در زمان رسول الله است سوال اينجاست که کي به ابوبکر و عمر فرصت وميدان داد و آنها را در پست هاي حساس تا آخرين لحظه ابقا کرد؟! چرا آنها در موقعيتي قرار داده شدند که پس از وفات پيامبر، جانشين رسمي ايشان را آنقدر بي قدرت يافتند که در گردنش طناب انداخته و اين سو و آن سو کشيدند و زنش را زخمي کردند و آب از آب تکان نخورد؟! شيعه جواب دهد که مسبب اصلي کي بود؟ ما مي گوييم داستان غدير افسانه است! شما بگوييد اگر نيست اگر افسانه نيست! پس جواب سوال ما چيست؟
چرا ندانم کاري
در افسانه شيعه اگر به دقت بنگريم رسول الله به ندانم کاري متهم شده اند رسول الله که جاي خود دارد اين حشرات حتي الله را به ندانم کاري متهم ميکنند البته به زبان نمي گويند ولي حرف آنها اين معني را دارد! اول بگويم که لازم نيست آدم چيزي را صراحتاً بگويد. از خود حرف مي توان فهميد که حاصل سخن چيست مثلاًَ اگر سني افسانه بسازد که گنجي زير زمين پنهان بود احدي از جن وانس از آن خبر نداشت غير از حضرت علي. احدي از رمز گشودن صندوق خبر نداشت مگر حضرت علي. بعد ادعا کند وافسانه بسازد که پول اين صندوق کم شده کسي به آن دستبرد زده حالا هر چقدر هم که قربان صدقه حضرت علي برود با آن حرفهاي که اول گفته ايشان را متهم مي کند (منظور ما نيست که شيعه به زبان مي گويد) اما با اين داستان سرايي هاي رکيک حرفش هيچ توجيه ديگري ندارد جز اتهام زدن به رسول الله.
و در اينجا الله را هم ندانم کار معرفي مي کند:
اول: مي گويند: تمام عمر چيزي از جانشيني علي نگفته بخاطر ترس از مردم.
دوم: مي گويند: حضرت محمد آخر عمر گفته ولي ميدانسته که بي فايده است!
سوم: مي گويند: الله در قرآن هم ذکر نکرده چون ميدانسته قرآن را تغيير ميدهند.
چهارم: مي گويند: علي را گفته ساکت بنشين چونکه اعتراض و جنگ ضرر دارد و فايده ندارد حتي خليفه هم شدي فدک را پس نگير. و عملاً به همان حال بگذار که ابوبکر گفته بود فقط به پيروانت بگو که بعد از گذشت دويست سال بگويند اي فدک واي فدک!
پنجم: مي گويند: حالا به شيعه دستور داده که بعد از دويست سال داد بزند!!.
الله، محمد، علي، مومنان، همه سکوت کردند و وظيفه داد زدن و داد خواهي و اعتراض را گذاشتند به عهده کساني که عيد نوروز مجوسي ها را 14 روز جشن مي گيرند و عيد قربان مسمانان را يک روز (در آن يک روز قرباني هم نمي کنند) اين آدم هاي دلسوز به دين اسلامي يا مجوسي{شما بگوييد کدام} را مامور کرده که حق علي را بگيرند.
ششم= الله، محمد، علي مانع عمر و ابوبکر نشدند گذاشتند آنها حق را بخورند و با خيال راحت تا دم مرگ حکومت کنند آنوقت به مهدي دستور داده که بعد از هزاران سال بيايد برود سر قبر عمر و ابوبکر و آن دو را از قبر بيرون بکشد و شلاق بزند.
ميدانيد چرا افسانه سرايان شيعه به جاي شمشير از شلاق استفاده مي کنند؟
چونکه مرده را دوباره کشتن لطفي ندارد!! شلاق زدن بهتر است!
به گمانم اگر مسابقه خيالبافي برگزار شود اين داستان شيعه ها مقام اول را کسب کند و بنظرم اگر مسابقه اي براي انتخاب احمق ترين و کودن ترين افراد برپا شود باور کنندگان اين افسانه ها شانس خوبي براي اخذ جوايز دارند!
توجه کنيد که همين خارج کردن مرده ها از قبر و شلاق زدن آنها (بخاطر آنکه دل علماي شيعه خنک شود) بهترين دليل است که اهل تشيع ايمان واضحي به آخرت ندارند والا بايد ميدانستند که در مقايسه با عذاب قبر، شلاق خوردن مثل شوکلات خوردن است!
چه نيازي به مصلحت گرايي بود!
در حديث صحيح از رسول الله نقل شده.
(الله از سه شخص بدش ميايد يکي از آنها پادشاه دروغگو است!)
چرا چون پادشاه نيازي به دروغ گويي ندارد! پادشاه هر چقدر که قدرتمند تر باشد همانقدر بايد از سازش و مصلحت گرايي فاصله بگيرد.
قدرت حضرت محمد (صلى الله عليه وسلم) دائما در حال افزايش بود. ايشان جهان را در پيچ جديدي قرار دادند شايد ظهور محمد (صلى الله عليه وسلم) بزرگترين واقعه تاريخ باشد روز به روز بر قدرت و مقامشان افزوده مي شد! ايشان پادشاهي توانمند بودند! و از هر چيز بالاتر ايشان پيامبري عظيم شان بودند مردم مدينه و مهاجرين مکه براي يک حرف ايشان جان ميدادند حتي از مو و لباس و آب دهان ايشان تبرک ميخواستند گاهي آنقدر زياده روي ميکردند که پيامبر منع شان ميکرد. حاضر بودند بخاطر يک حرف او، پدر يا پسر، يا برادر خود را بکشند وعملا نيز کشتند. حاضر بودند به خاطر حرف او از دين و خانه و ديار دست بکشند و عملا هم دست کشيدند! در آخرين سالهاي حکومت خود، حضرت محمد تمام پادشاهان جهان را به اسلام فرا خواندند و عملاً نيز جنگ با ابرقدرت روم را شروع کردند!
چنين شخصي چه نيازي داشت که مصحلت گرايي کند (آنهم با دو نفر از امتي خود)؟!.
اگر فرضاً حضرت و عمر و ابوبکر پادشاهاني بودند که حضرت محمد (صلى الله عليه وسلم) براي پيش برد کار خود با آنها متحد شده بود باز ميشد گفت که با آنها سازش کرده که در ازاي پيشبرد اسلام حضرت علي را ميدان ندهد! و قرباني کند. اما آن دو نفر در تاريخ به حيث دو فرد عادي بودند اگر سلسله مراتب قبيلوي را نگاه کنيم مي بينيم انصار در مدينه و ابوسفيان و ديگر بزرگان در مکه از آن دو و دوستانشان قوي تر بودند! خود حضرت علي نيز از لحاظ قبيلوي بالاتر از عمر و ابوبکر بود من نمي فهممم اين مردم چه مي گويند آخر عمر و ابوبکر که ارتش منظمي نداشتند پشت آنها بايد به همين قبايل گرم مي بود و آنها از لحاظ قبيلوي در موقعيت ممتازي نبودند!
پس آنچه که ابوبکر را بر خلافت نشاند نه زور قيبله اي بود نه ارتش منظم. صحابه اورا فقط به اين خاطر خليفه کردند که نزديکترين يار رسول الله بود و بيش از همه مورد توجه ايشان.
اگر غير از اين بود حد اقل انصار قدرتمند مدينه هرگز قبول نمي کردند! که خسر الدنيا والآخره شوند!
پس حرف شيعه دروغ و داستان غدير افسانه است!
سر مهم است يا کلاه؟
براي آنکه درجه پوچي ادعاي اهل تشيع در باره غدير خم را دريابيد به اين مثال توجه کنيد:
حضرت ابراهيم (عليه السلام) با قوم خود به دشمني برخاستند بعد اين عداوت به اوج رسيد و يک روز حضرت ابراهيم(عليه السلام) از غفلت قوم استفاده کردند و بت هاي آنها را در هم کوبيدند و شکستند حالا اگر کسي ادعا کند که حضرت ابراهيم (عليه السلام) به خاطر بر انگيخته نشدن خشم مردم به لباس بتان دست نزدند بنظر شما جوک نمي گويد؟.
اگر ادعا کند ابراهيم لباس بتان را در کنار خود گرفتند {بخاطر مصلحت و مردم داري} بنظر شما گوينده اين ادعا تب ندارد و هذيان نمي گويد؟
اگر ادعا کند که مردم در شکستن بت با ابراهيم همکاري کردند! بلکه جان خود را فدا کردند تا بت ها بشکند اما نوبت به لباس که رسيد ابراهيم از ترس آنها سکوت کرد!
بنظر شما گوينده چنين حرفي ديوانه نيست؟
بابا! اهل تشيع همين را مي گويد که حضرت محمد بت ها را شکست از کسي نترسيد حرف به انتخاب جانشين که رسيد! سکوت کرد و ترسيد.
خودش سکوت کرد علي سکوت کرد بلکه الله هم در قرآن سکوت کرد!
رفتار حضرت علي
در افسانه غديرخم رفتار حضرت علي که به اعتراف دوست و دشمن مرد شجاعي بوده اند نيز سوال برانگيز است.
اولاً= وقتي رسول الله در دو ماه آخر عمر مصلحت گرايي را به سويي نهادند و علي را رسماً جانشين خود کردند. قصد شان حتماً اين نبود که علي سکوت کند و حق خود را نگيرد قصد شان حتماً اين نبود که اين اعلان روي کاغذ و براي برافروختن آتش اختلاف بين امت باشد. پس وقتي حضرت محمد (صلى الله عليه وسلم) مصلحت گرايي را کنار گذاشت بايد که حضرت علي هم کنار ميگذاشت! و شمشير در دست، دمار از روزگار کودتاگران در مياورد پس وقتي رسول الله رسماً مابقي عمر خويش را به پيش برد اين هدف وقف کردند بر جانشين او لازم بود که سياست جديد رسول الله را مشعل راه خود کند يعني خود نيز براي کسب حق و اجراي دستور رسول الله بکوشد نه اينکه سياست قديم رسول الله را مرام خود قرار دهد!
فرض کنيد که اگر حضرت محمد (صلى الله عليه وسلم) زنده مي بودند و عمر و ابوبکر با ايشان مخالفت ميکردند. بنظر شما آيا حضرت چه مي کرد؟ سکوت مي کرد يا سازش ميکرد؟ يا بي توجه به اينکه قدرت دارد يا ندارد با آنها مخالفت مي فرمود؟ براي دانستن جواب اين سوال خوب است سابقه رسول الله را در مکه ببينيم! حاضر نشدند کوچک ترين سازشي با کفار مکه کنند حتي به عموي خود که پشتيبان ايشان بود گفتند که اگر ماه را در يک دستم بگذاريد و خورشيد را در دست ديگر از دعوت دست بر نمي دارم! پس بر علي لازم بود که چون رسول الله از مخالفت عمر و ابوبکر نترسد و سکوت نکند شيعه مي گويد: حضرت علي فرمود که خلافت از آب دهان بز برايم بي ارزش تراست! آخر اين هم جواب شد؟ حضرت محمد (صلى الله عليه وسلم) در شرايط خيلي بدتري کار خود را شروع کردند و موفق شدند اما حضرت علي وارث يک حکومت آماده بود.
لقمه جويده را رسول الله در دهانش گذاشت، با اين و جود مخالفان از دهانش ربودند چرا؟!!
تدبير علي، مصمم بودن و اراده علي، غيرت علي وقتي عمر به زنش جلوي چشمش حمله کرد، اسد الله بودن علي کجا بود؟ اي علماي شيعه، دروغ گفتن هم بايد تابع قوانين!! باشد! شما مثل اينکه يادتان رفته که علي کي بود که اينطور او را در افسانه خود ذليل کرديد؟! شيعه ميگويد: علي براي حفظ اسلام سکوت کرد (همانطور که الله در قرآن سکوت کرد!) خب چرا حضرت محمد (صلى الله عليه وسلم) سکوت نکرد؟! چرا شما ساکت نميشويد؟
علي وقتي که داد زدن و اعتراض شايد فايده داشت سکوت کرد، امروز که بيهوده است چرا عيد!!غدير خم درست کرده ايد؟ و هي داد ميزنيد؟
2- نکته ديگري که ثابت مي کند افسانه يوم غدير خم دروغ است رفتار علي با غاصبان است! بسيار خوب قبول مي کنيم که قدرت نداشت حق خود را بگيرد خوب ديگر چرا دختر به عمر داد؟
چرا در مجالس عمر رفت و آمد و او را نصيحت ميکرد که اينطور کن آنطور نکن؟
آيا اينجا هم به گردن علي طناب ميانداختند که يالله بيا در مجلس عمر او را نصيحت کن شما مي گوييد که روزي که علي را به زور به مسجد بردند تا با ابوبکر بيعت کند ايشان مشت خود را باز نکرد آيا در مجلس عمر دهان ايشان را به زور باز ميکردند از شما بي حياها بعيد نيست که بگوييد بله، خب چطور ايشان را به بيان کردن و نطق واميداشتند!؟
عمر در آستانه شهادت خود 6 نفر را تعيين کرد که از بين خود خليفه بعدي را انتخاب کنند يکي از آنها حضرت علي بود که با رغبت در آن شورا شرکت کرد شيعه مي گويد: آن يک خيمه شب بازي و از اول معلوم بود که عثمان انتخاب مي شود. اي کاش! اين شيعه در زمان حضرت علي هم مي بود تا امام خود را پند ميداد که در اين مجلس شرکت نکن!....
خلاصه حرف اينکه يا داستان غدير خم دروغ است! يا در تاريخ، دو علي صحابه پيامبر بوده اند يک علي که قهربان داستان غدير است و يک علي که در مجلس عمر رفت و آمد ميکرد و دختر به عمر داد! و خير خواه او بود.
اين علي دوم را هم شيعه قبول دارد هم سني و آن علي اول را فقط شيعه مي شناسد.
و هم سني و هم شيعه ميگويند که رسول الله فقط يک صحابي بنام علي داشته! پس آن علي که شيعه و سني هر دو قبول دارند حقيقي است و علي شيعه ها خيالي است.
سوء پيشينه
در دانش جرم شناسي به سابقه متهم مي نگرند اگر مظنون سوء پيشينه داشته باشد بيشتر به او شک مي کنند.
حالا در افسانه غدير و در افسانه پهلوي شکسته فاطمه حضرت ابوبکر و عمر متهم شده اند شيعه آنها را متهم کرده است!
اگر ما قاضي عادلي باشيم اگر ما پليس با هوشي باشيم بايد براي کشف حقيقت سابقه حضرت ابوبکر و عمر را نيز بررسي کنيم.
حضرت ابوبکر و عمر و باقي متهمان در زمان وقوع حادثه غدير سابقه پاک و شريفي دارند. وقتي به پيامبر ايمان آوردند که اسلام آوردن بازي کردن با جان بود. اما آنها تمام خطرات را به جان خريدند و تمام فشار مشرکين مکه بر آنها تنها تاثيرش اين بود که آندو را در راه حمايت از رسول الله مصم تر کرد. بعد هجرت کردند. مال و خانه و زمين و فاميل و موقعيت اجتماعي وشغل خود را رها کردند! و به مدينه رفتند و بعد از آن از حماسه آفرينان حماسه هاي بزرگ بدر و اُحد و خندق، فتح مکه وجنگ خيبر و غيره شدند.
خلاصه
تا روز غدير خم سابقه آنها در خشان است! بلکه تا لحظه وفات پيامبر سابقه آنها درخشان است اينجا ناگهان شيعه داد ميزند که آي دزد! آي دزد! دزد کسيت؟ شيعه مي گويد ابوبکر و عمر! اينها از اول هم به خاطر کسب کرسي خلافت، مسلمان شده بودند!
ما وکيلان مدافع ابوبکر و عمر مي گوييم: اين خيلي بي انصافي است اين يک تهمت شرمناک است! روزي که ابوبکر و عمر مسلمان شدند مسلمانان رياست را حتي در خواب هم نمي ديدند!
در روز مسلمان شدن عمر، حضرت محمد (صلى الله عليه وسلم) در خانه زيد بن ارقم جلسه پنهاني داشت! علني نميتوانست جلسه تشکيل دهد. رياست و کرسي رياست کجا بود؟ 13 سال وضع به همين منوال بود! اگر کسي کوچکترين هوس حکمراني در سر داشته باشد بايد راه ابوبکر وعمر و عثمان را (در مقياس هاي مادي) انتخاب نکند!
کسيکه جنس او شيشه خرده دارد اگر هوس رياست به سرش بزند همان راه را انتخاب مي کند که در دنيا رواج دارد يعني اول ميرود در خم شدن و تملق کردن دکترا ميگيرد بعد عملاً به حاکمي تملق مي کند و کم کم جلو ميرود.
پس صحابه سابقه پاکي دارند و اصلاً سوء پيشينه ندارند همين دليل است که بگوييم داستان يوم غديرخم دروغ است! و غير از اين ما دهها دليل ديگر هم داريم! که بعضي راگفته و برخي ديگر را خواهيم گفت:
ساحر مکه کي بود؟!
علماي اهل تشيع که اين پيشينه پاک را مي بينند چونکه استادان در داستان سرايي هستند مي گويند:
عمر و ابوبکر و عثمان و ديگران به اين خاطر زود به حضرت محمد ايمان آوردند که ساحري به آنها گفته بود کار اين مرد بالا ميگيرد و پادشاه مي شود.
آفرين به اين جواب! ببينيد چگونه خود را از تنگنا نجات ميدهند. اين مصبيت بزرگ علماي شيعه است همين باعث مي شود که راه حق را پيدا نکنند چون هر وقت در بحث در تنگنا قرار گرفتند. داستاني شبيه به اين مي سازند! آيا داستانسرايي و خيالبافي کار سختي است؟ تنها اميد ما به عوام شيعه است! شايد که حق جويان آنها هدايت شوند!
در هيچ تاريخ معتبري ذکري از جادوگر چيره دست و غيب گوي مکه نيست.
در تاريخ بشريت ساحران و جادوگران هميشه دشمن حق بوده اند اسلام تمام ساحران را بدون استثناء کافر ميداند.
جادوگران هرگز به دين کمک نمي کنند در زمان فرعون، عليه موسي صف بستند در زمان حضرت محمد (صلى الله عليه وسلم)، لبيد جادوگر به تحريک يهوديان پيامبر را سحر کرد جادوگران اگر که به فرض محال علم غيب مي داشتند ومي دانستند اسلام حتماً پيروز مي شود باز براساس فطرت شيطاني خود هرگز کسي را تشويق نمي کردند که برو به حضرت محمد کمک کن!
خيالپردازان و فرضيه سازان شيعه حتما ميگويند جادوگر با فرستادن عمر و ابوبکر قصد داشت اسلام را از درون ضربه بزند اما شيعه هم مجبور است قبول کند که جادوگران غيب نمي دانند شيعه غيب داني را از صفات امامان خود مي داند و گمان نمي کنم که بخواهند جادوگران را به مقام امامان برسانند يا امامان را به سطح جادوگران تنزل مقام دهند.
وقتي جادوگر غيب نمي داند (و حداقل خودش ميداند که نمي داند) پس بر اساس فطرت ناپاک خود محال است کسي را تشويق کند که برو به پيامبر کمک کن تا دينش غالب شود و بساط جادوگري وبت پرستي برچيده شود (وعملا هم همين طور شد)، اين حرف بي اساس را شيعه براي پايمال کردن سابقه نيک عمر و ابوبکر ساخته و نه قبل از واقعه غدير اين داستان دروغين، نظيري در تاريخ ندارد و نه بعد از و قايع غدير تا امروز در جايي ديگر تکرار شده و گوشي چنين حرف عجيبي را باز دوباره نشنيده است!.
در زمانه فرعون تمدن مادي در اوج، و علم جادوگري پيشرفت حيرت آوري داشت ولي يک جادوگر هم به فرعون نگفت که آينده موسي درخشان است. جادوگران را چه به اين غلطها؟ جادوگر هرگز غيب نمي داند لذا مامي بينيم که جادوگران همگي به کمک فرعون شتافتند.
اين فقط شيعه است که جادوگر خيالي مکه را غيب دان دانسته. والا هيچکس که نداند جادوگران خود شان ميدانند که حقه بازند و غيب نادان.
پس محال است که ابوبکر و عمر را به اين ماموريت 23 ساله خطرناک بفرستند. ماموريتي که تيشه به ريشه علم جادوگري و شيطان صفتي ميزد و عملاً هم زد! شيعه يک نمونه ديگر در تاريخ نشان دهد که کساني به حرف جادوگري به کمک يک آدم نيک سرشت رفته اند تا ما حرف خود را پس بگيريم!
اين خيالپردازي منحصر بفرد براي اين گفته شده که شيعه براي پايمال کردن سابقه نيک اصحاب پيامبر (و براي توضيح و توجيه ايمان آوردن عمر و ابوبکر از همان روزهاي اول) هيچ چيزي بهتر از اين به عقلش نرسيده!!
مبادا منظور شيعه حضرت محمد صلى الله عليه و سلم باشد!؟
اين جادوگري که شيعه ساخته حتماً غيبگويي هاي ديگري هم داشته که درست در آمده. حتماً آدم مشهوري بوده که اينطور به خاطر يک حرف او ابوبکر و عمر به آب و آتش زدند. و از فاميل، وطن و جان دست کشيدند!
آخر او کيست؟ غيب گويي هاي ديگر او در چه باره بود؟ شيعه جواب ندارد.
اما تاريخ به ما مي گويد در زمان ظهور حضرت محمد، کافران مکه فقط يک ساحر بزرگ را مي شناختند اما به حرفهاي او يقين نداشتند و حاضر نبودند بر سر حرفهايش يک پول هم سرمايه گذاري کنند چه برسد که جان فدا نمايند. کافران مکه، هر کسي که به اين شخص {از نظر آنها ساحر} ايمان مياورد را فردي احمق و ديوانه خطاب ميکردند آري کافران مکه حضرت محمد را جادوگر و ساحر مي پنداشتند که پيشگويي هايش درست در ميامد، پيشگويي کرده بوده که روميان شکست خورده، دوباره فارسي ها را شکست خواهند داد که درست در آمد منظور شيعه از جادوگري مکه کيست؟ نکند منظور آن خبيث ها حضرت محمد است؟!
آخر تاريخ نام غيبگويي ديگري را در عهد ظهور رسول الله ثبت نکرده است.
حضرت ابوبکر و عمر و عثمان و ساير صحابه به حرفهاي حضرت محمد (صلى الله عليه وسلم) از جمله به غيب گويي هاي ايشان ايمان آوردند آيا ايمان به محمد (صلى الله عليه وسلم) جرم است؟
آري حضرت محمد (صلى الله عليه وسلم) به اصحاب خود در مکه در وقتي که مستضعف بودند وعده دادند که شما بزودي بادشاهان کره زمين مي شويد و کفار وقتي از کنار مجالس شان مسلماني (مثلا حضرت عمر) رد مي شد به تمسخر به همديگر مي گفتند امپراطور روم آمد شهنشاه فارس تشريف فرما شد و بعد شليک قهقهه و خنده حاضران به هوا بر مي خاست.
خلاصه کلام، اينکه حضرت ابوبکر و عمر و عثمان و اصحاب ديگر پرونده پاکي دارند سابقه آنها پاک است! آنها وطن- فاميل- فرزند- پدر مال وجان را نه به خاطر گفته هاي جادوگري بلکه به خاطر فرموده هاي پيامبر قربان کردند و هر خطري را به جان خريدند.
حتي حاضر شدند پدر يا برادر يا فرزند خود را به خاطر اسلام بکشند.
اين پيشنيه نيک اصحاب محمد (صلى الله عليه وسلم) پليس مسئول پرونده غدير خم را چه بخواهد چه نخواهد مجبور مي کند که بپذيرد اگر حق علي بفرض خورده يا پهلوي فاطمه شکسته شده باشد مظنون هر کسي مي تواند باشد غير از صحابه!!
افسر مسئول پرونده مجبور است حرف سني ها که مي گويند اين حرفها دروغ است وجرمي اصلاً اتفاق نيافتاده را باور کند!
بله بايد بپذيريم که افسانه غدير خم دروغ است و افسانه جادوگر مکه سه دروغ.
تحت نظر گرفتن مظنون در ادارات پليس
براي کارآگاهان وقتي به کسي مظنون شوند و مدارک قاطعي در دست نباشد راحت ترين راه اين است که مدتي مظنون را تحت نظر مي گيرند. مثلاً به بانکي حمله و پول کلاني دزديده شده تلفن کننده ناشناسي که بر مذهب اهل تشيع است به پليس خبر ميدهد که ابوبکر و عمر نامي پولها را دزديده اند. پليس که بي مدرک نمي تواند آن دو را دستگير کند اول سابقه آنها را مي بيند. تعجب مي کند که سابقه دار نيستند مي بييند که خودشان اهل بذل و بخششند پليس به ناشناس وقتيکه دوباره تلفن مي کند مي گويد: اين دو نفر سابقه شريفي دارند ناشناس مي گويد ظاهر سازي کرده اند. پليس مجبور است که تحقيق کند. و بهترين راه اين است که ابوبکر و عمر و همدستان آنها را مدتي تحت نظر بگيرد شايد شواهدي و مدارکي بدست آرد مثلاً اگر پليس ديد آنها يکباره پولدار شده و به سفرهاي خارج رفته اند يا خانه و زمين و ماشين خريده اند آنها را دستگير ميکند که از کجا آورده ايد!
بياييد به اين روش پليس عمل کنيم:
علماي شيعه به امت حضرت محمد (صلى الله عليه وسلم) تلفن کرده اند که ابوبکر و عمر حق علي را خوردند و شکم فاطمه را پاره کردند و بچه اش را کشتند.
ما زندگي حضرت ابوبکر و عمر را پس از اين حادثه تحت نظر ميگيريم تا بيبينم بعد از اين حادثه چه رفتاري داشتند.
خوشبختانه ما به زندگي ابوبکر از بعد حادثه غدير تا مرگ و تمام زندگي عمر و عثمان بعد از اين حادثه تا مرگ دسترسي داريم با بررسي آن مي توانيم در يابيم که علماي شيعه تا چه اندازه حق به جانب هستند.
شيعه مي گويد: اصحاب پيامبر 23 سال نقش بازي کردند تا حضرت محمد وفات کند و جاي او را بگيرند و جانشن بر حق او را برکنار کنند حالا که اين دو نفر به اين هدف لذيذ! که (23 سال منتظر آن بودند) رسيدند لازم است چند کار کنند!
1- دين حضرت محمد (صلى الله عليه وسلم) را از بين ببرند.
2- به عيش و عشرت و خورد و نوش مشغول گردند.
3- فرزندان خود را پادشاه و جانشين خود کنند.
4- حضرت علي سر به نيست و دود مانش را برباد دهند.
اما ما بيبينيم که آنها نه فقط هيچکدام از اين کارها را نکردند بلکه عکس آنرا انجام دادند يعني:
1- اسلام را به آن سرعتي گسترش دادند که بعداً {يک دوم نمي گويم يک دهم نمي گويم} يکصدم کار و خدمت آنها به اسلام را کسي نتوانست در تمام طول تاريخ اسلام انجام دهد.
2- نه فقط به عيش و عشرت نپرداختند بلکه از زندگي عادي که حق آنها بود نيز خود را محروم کردند. آنچنان پارسائي را (با وجود بر خوردار بودن از قدرت و نعمت) پيشه خود کردند که شيعه با همه دروغ گويي با همه دشمني باز در اين مورد به عمر و ابوبکر ايرادي نمي گيرد.
پارسايي و زهد آنها تقريباً باور نکردني است بي اعتايي آنها به دنيا بهترين دليل بر بيگناهي آنهاست.
3- هيچکدام از خلفاء فاميل يا پسر خود را خليفه نکردند انصار حضرت ابوبکر را انتخاب نمودند که از قبيله و قوم و کشور دوري بود ابوبکر، عمر را خليفه کرد که هيچگونه رشته فاميلي با او نداشت حضرت عمر 6 نفر را نامزد خلافت کرد که دربين آنها علي و پسر عمه علي -زبير- هم بود و ديگران نيز کوچکترين رشته خويشاوندي با عمر نداشتند.
کسي گفت: پسرت را خليفه کن. عمر فرمود: خدا مرگت دهد! سوگند به خداوند قصد تو از اين سخن خوشنودي خداوند نيست! او زنش را نميتواند اداره کند...
4- همانان که بگفته شيعه در همان روز اول وفات پيامبر در گردن جانشين او ريسمان انداختند و پهلوي دختر او شکستند بعد از آنکه پايه هاي حکومتشان مستحکم شد کار خود را با علي و فرزندانش تکميل نکردند.
آنها وقتي که امپراطوري فارس را از بين برده و نيمي از امپراطوري روم را نيز تحت تصرف داشتند نه فقط علي را نکشتند بلکه او را در صدر مجالس خود نشانده و از مشورت هاي گهر بارش استفاده ميکردند حقوق او و فرزندانش را از بيت المال بيش از ديگران قرار دادند.
حتي علي را جزء 6 نفري کردند که قرار بود خليفه بعدي را انتخاب کنند. و نزديک بود علي خليفه سوم شود. خلاصه اينکه باتحت نظر گرفتن عمر و ابوبکر عوض آنکه مدارکي دال بر مجرم بودن آنها بيابيم شواهد را دال بر بي گناهي آنها ميبينم پس افسر تحقيق مجبور است قبول کند که حادثه غديرخم افسانه اي است که دشمنان اسلام ساخته اند و همانطور که سابقه ابوبکر وعمر و عثمان پاک است و مابقي زندگي آنها نيز پاک تر است!
انگيزه جرم
بازجو ها به انگيزه در حوادث اهميت زيادي ميدهند (انگيزه قتل چي بود؟) اين اولين سوالي است که دايما پس از يک حادثه قتل به ذهن کار آگاهان خطور مي کند آنها همواره سعي مي کنند که از روي انگيزه، قاتل را بيايند.
مثلاً پيره زني ثروتمند کشته مي شود و وارث نزديکي ندارد پليس فوراً شک مي کند که شايد طمع وارثان عجول، انگيزه قتل باشد زيرا آنها از اين قتل سود مي برند پس آنها را تحت نظر ميگيرد!
بياييد ببينيم که انگيزه و هدف متهمان در حادثه غدير و يوم بيعت {روزي که به گردن علي ريسمان بستند و پهلوي فاطمه را شکستند} چه بود و چرا چنين کردند. شيعه مي گويد: ميخواستند علي را وادار به بيعت با ابوبکر نمايند.
حالا سوال اينجاست که بيعت گرفتن به اين روش سودمند بود يا ضرر داشت؟ اينرا هر کس ميداند که حکومت هاي نامشروع براي مشروعيت دادن به حکومت خويش انتخابات نمايشي براه مياندازند. در بعضي جاها وقاحت به انداره اي است که کانديدها را دولت اول انتخاب مي کند بعد مردم راي ميدهند. جايي ديگر انتخابات، فقط يک کانديد دارد اما حتي چنين نظام هاي خود کامه اي نيز هرگز مردم را به زور و مستقيم و کشان کشان و طناب در گردن به صندوق هاي راي نمي برند. چون اين بر عکس هدف آنهاست. اين کشيدن کشيدن بطور کلي مشروعيت آنها را از بين مي برد و همان دو نخ آبروي باقيمانده را هم برباد ميدهد. بله، آنها از حربه هاي غير مستقيم استفاده مي کنند مثلاً با مهر زدن به شناسنامه، راي نداده ها را از عواقب بي مهر بودن شناسنامه بطور غير مستقيم مي ترسانند و مردم بادل ناخواسته در انتخابات شرکت مي کنند. اما هيچکس روش طناب در گردن انداختن وکشيدن را بکار نمي برد!
اينکار به محبوبيت ابوبکر لطمه اي بي پايان ميزد! و محال ممکن بود که آنها با آن هوش وافر چنين روشي را بکار گيرند که نه قبل از آنها کسي بکار گرفته نه بعد از آنها در تاريخ مانندش اتقاق افتاده.
پس چون سوژه داستان دروغ است و انگيزه وجودندارد {بلکه عکس است} بنابراين خود داستان دروغ و نشانه کودني داستان سرايان است!
چرا داستان هاي شيعه تا اين انداره از واقعيت بدور است!
اگر به کسي برنخورد جواب اين است که شنوندگان و باور کنندگان اين داستانها آدمهايي جاهل و نادان هستند و همين به جرات افسانه سرايان ميافزايد براي روشن شدن بيشتر موضوع به واقعه زير توجه کنيد.
در سال 2000 ميلادي، دوستي بنام عبدالحق پيشم آمد و گفت: چه نشسته اي که خبر عجيبي دارم. چند ايراني پيرو پاتال از آمريکا آمده اند و در منطقه بالا نشين پيشاور خانه اي عاليشان گرفته اند و آنرا به مرکز دعوت مذهب بهايي تبديل کرده اند و در خانه آنها دو پليس به نگهباني ايستاده اند. و داخل خانه دختران ميني ژوپ پوش با چاي وشيريني از مهمانها يذيرايي مي کنند و دست هم ميدهند. عبدالحق گفت: به حکم اينکه اينان سوغات ايران تواند آيا از اين دين!! معلوماتي داري؟ گفتم: بله. گفت: بگو که فردا با آنها قرار ملاقات دارم. چند تضاد از مذهب بهايي را برايش گفتم فردايش کتابي آورد که حاوي مکتوبات بهاء الله به اقوام و افراد مختلف بود تصادفي کتاب را باز کردم چشمم خورد به اين عنوان.
نامه حضرت بهاء الله به مردم آذربايجان:
او در آن، در نامه مردم آذربايجان را ساکنان اطراف رودخانه ارس خطاب کرده و آنها را به دين خود فرا خوانده، و نوشته بود: اي ساکنان! رود ارس، شما همان اصحاب الرس هستيد که ذکر شما در قرآن آمده ارس بوده که رس شده به من و دين من ايمان بياوريد. بهاءالله با اين فضل فروشي به آنها معلومات قرآني خود را به نمايش مي گذاشت. اما جالب اينجا بودکه اصحاب الرس مثل قوم لوط مبغوض رب العالمين شده و از بين رفته اند.
و اين مناسب نيست که آدم وقتي قومي را دعوت مي کند اينطور بگويد بهاءالله گويا نمي دانسته قوم رس رسول خود را تکذيب کرده بودند!
حالا من به يکي بگويم: تو اجدادت قوم لوط بودند اين مقدمه خوبي براي دعوت نيست! و از آنجا که بهاء الله نامه حود را به لطف نوشته پس خواسته آذربايجانيها به اين فخر کنند که نامشان در قرآن ذکرشده است!!
اشتباه فاحش دوم بهاء الله در همين دوسطر اين بود که تشابه اسمي هر جا است اينکه بگويم رس يعني ارس پس مي شود لواساني ها را از قوم لوط و صالح آبادي ها را از قوم صالح و آباداني ها را از قوم عاد دانست!
حالا نکته اينجاست باوجود گذشت 170 سال چرا بهاييان متوجه اشتباه بزرگ دجال خود نشده اند جواب اين است بهايي اصلاً قرآن نمي داند سوره حمد را نميخواند چه برسد به قصه اصحاب الرس.
حالا سوال اينجاست که چرا حريف بهاييها يعني اهل تشيع متوجه اين اشتباه و نکته ضعف بزرگ بهاييان نشده اند؟! جواب اين است که سطح آگاهي علماي شيعه به قرآن کم است و الا اگر کسي پيدا ميشد و ميگفت: آقا جان چه ميگويي؟! و ايراد به گوش بهاييها ميرسيد از حضوصيات مذهب آنها يکي اين است که فوراً آيه اي که خيلي خيط است را از کتاب خود برميدارند البته بشرطيکه اشتباه را دريابند. و چون شيعه به آنها ايراد نگرفته! پس اين اشتباه فاحش هنوز نقل و نبات مجالس آنها و وسيله دعوتشان است.
اما همينکه خواستند خرافات خود را به مناطق سني نشين گسترش دهند در همان روز اول رسوا شدند. عين اين رفتار را علماي شيعه مي کنند چون مخاطبان آنها بي علم هستند. لذا داستان طناب بر گردن علي و کشيدن او به دار الخلافه و بيعت زورکي را ساخته اند.
اگر يکي پيدا شود و بگويد اين بيعت زورکي گرفتن که مشروعيت عمر و ابوبکر را بطور کلي از بين ميبرد معقول نيست که آنها از اين روش استفاده کرده باشند. آنوقت شايد علماي شيعه در مجالس روضه خواني دست به عصاتر راه بروند و دروغ کمتر بگويند. يا حد اقل دروغهاي معقول تري بسازند!.
عملکرد و انگيزه طرفداران کودتا
حد اقل شيعه شک ندارد که ابوبکر وعمر و چند نفر ديگر به تنهايي زور شان به علي نمي رسيد. شيعه اعتقاد دارد که علي به تنهايي حريف 1000 نفر بود. شيعه مي گويد: اکثريت قريب به اتفاق عوام با کودتاچيان همراه شدند! براي همين علي نتوانست حق خود را بگيرد يک بازجوي باهوش، سابقه طرفداران را ميبيند و آنها را مدتي تحت نظر مي گيرد تا دريابد که حقيقت چيست؟ با مطالعه زندگي عوام هم عصر رسول الله بازجو در ميابد که آنها گوسفند وار دنباله روي حاکم نبودند. بلکه به تمام معني فرد فرد آنها اعمال و افکاري انقلابي داشتند! آنها در مکه به حضرت محمد (صلى الله عليه وسلم) ايمان آوردند و ساليان سال شکنجه شديد کافران مکه خللي بر اراده آنها وارد نساخت. آنها براي ايمان خود ارزشي بيشتر از جان خويش قائل بودند ايمان آنها چي بود؟ اين بود که فرموده هاي رسول الله را به جان و دل مي پذيرفتند به آنها گفت صبر کنيد کردند. فرمود: برويد حبشه رفتند. فرمود: برويد مدينه رفتند. فرمود: روزه بگيريد گرفتند. فرمود: شراب نخوريد نخوردند. فرمود ربا نگيريد نگرفتند. فرمود جهاد کنيد کردند!
حالا اين چينين مردمي چرا بايد سابقه و مابقه زندگي خود را بخاطر يک دستور آسان رسول الله خراب کنند براي آنها چه فرقي داشت که علي خليفه باشد يا ابوبکر؟ آنهاييكه از ابوجهل و ابولهب نترسيدند چرا بايد از عمر و ابوبکر و عثمان بترسند؟ به داستان سرايي شيعيان توجه کنيد مي گويند از عدالت علي مي ترسيدند مگر علي از حضرت محمد (صلى الله عليه وسلم) عادل تر بود؟ آنها که عدل محمد (صلى الله عليه وسلم) را ديده و مزاياي آنرا لمس کرده بودند بايد که از عدالت علي بيشتر خوشحال مي شدند؟ اگر آنها دنبال ظالم بودند هرگز حضرت محمد (صلى الله عليه وسلم) را رهبر خود نمي کردند. شايد هم بگويند عوام همچون ابوبکر وعمر از جادوگر مجهول الهويه مکه شنيده بودند که کار پيغمبر بالا ميگيرد.
اگر شيعه بگويد ما اين سخن رانمي گوييم پس ناچارند بپذيرند که ايمان اصحاب، ايماني راستين بود زيرا در وقت ضعف و دشواري اسلام ايمان آوردند. ومومن بودند ومومن هرگز حق علي را نمي خورد و دوباره مرتد نمي شود اگر افسانه سرايان شيعه نفع خود را در اين ببينند که بگويند عوام نيز چون ابوبکر و عثمان ايمان راستين نداشتند و به خاطر پيشگويي يک ساحر دور حضرت محمد جمع شدند در جواب مي گويم که چرا کافران مکه و منافقان و يهوديان مدينه به گفته هاي اين ساحر ايمان نياوردند پس حرف شما اين است که آنها {منافقان، مشرکين يهوديان} مومن تر از صحابه بودند!
ما ميگوييم ايمان به گفته هاي ساحر کفر، و تکذيب ساحر ايمان است! شما چه مي خواهيد بگوييد؟!
ما تا آنجا که ميدانيم کافران و منافقان ويهوديان به اين سبب به حضرت محمد (صلى الله عليه وسلم) ايمان نياوردند که ايشان را ساحر مي پنداشتند.
آيا منظور شيعه از ساحر مجهول الهويه مکه کيست؟!
پس يک انقلابي براحتي و به آساني تن به خواسته نا مشروع ابوبکر و عمر نمي داد و مدينه در روز غدير و روز بيعت پر بود از مرداني انقلابي!
از اين گذشته اهالي مدينه (انصار) را از ياد نبريد. آنها با دعوت پيغمبر به شهر خود، با آتش بازي کردند دشمني شبه جزيره عرب را خريدند. بچه هاي خود را فداي دين محمد (صلى الله عليه وسلم) کردند، آخر چه دليلي دارد که انصار مدينه در توطئه همدست ابوبکر شوند!؟ و زحمات خود را برباد دهند! براي آنها ابوبکر و علي فرقي با هم نداشتند هر دو مهاجر و قريشي بودند.
چرا بايد تا ديروز بچه هاي خود را قربان دستور هاي رسول الله کنند و امروز به خاطر هيچ و پوچ حرف پيامبر را زير پا بگذارند. اگر خود شان خلافت را تصاحب ميکردند باز هم يک چيزي!
شيعه مي گويد: خلافت را از يک قريشي گرفتند به يک قريشي ديگر دادند. چرا؟ چرا؟ چرا؟ شيعه جواب ندارد.
اگر انصار فقط- انصار- از علي حمايت ميکردند و حکم پيامبر را اجرا مي نمودند عمر و ابوبکر چه مي توانستد بکنند پس نتيجه اينکه داستان غدير افسانه محض است!
حالا عمل کرد انصار را بعد از واقعه غدير بببينيد بلا فاصله بعد از وفات پيامبر شمشير ها را کشيد و سراسيمه به چهار طرف جهان رفتند اول مدعيان نبوت و مرتدان را از بين بردند بعد به سراغ دو ابرقدرت آن زمان يعني فارس و روم شتافتند قدم به قدم خونها دادند تا ابر قدرت فارس نابود و ابر قدرت روم نيمه جان شد.
براي چه عوام اول روز ايمان آوردند و سختي ها ديدند وسط روز با حادثه غدير ايمان خود را تباه کردند و بلافلاصه دوباره تا آخر عمر مطيع پيامبر باقي ماندند؟
براي درک عمق دروغ بودن داستان غدير به مثال زير توجه کنيد:
تصور شهري پراز مسلمانان مومن را به ذهن خود راه دهيد تصور کنيد که اين مومنان دارند در يک روز گرم تابستان با دهان روزه مسجدي مي سازند تشنگي و گرسنگي و هراس از دشمن خوب آنها را آزار ميدهد ولي استقامت مي کنند بعضي تاب نمي آورند و ميميرند ولي روزه خود را افطار نمي کنند ظهر مي شود باز نه چيزي مي خورند و نه دست از کار مي کشند همچنان تا غروب آفتاب به کار ادامه ميدهند. حالا يک نفر اگر ادعا کند که من ديدم که همه اين مردم در ظهر، يک قطره آب در حلق خود ريختند آيا حرف او پذيرفتني است؟.
تا اين حد هم محتمل است که تا ظهر کار کنند و تشنگي و گرسنگي اراده ايشان را متزلزل کند و آب بخورند و لي چرا يک قطره؟ و چرا بعد از ظهر تا غروب آفتاب باز چيزي نمي خورند؟
در اين داستان مردم همانا اصحاب محمد (صلى الله عليه وسلم) هستند روزه ايمان آنهاست اول صبح، آغاز ايمان، وقت غروب وقت مرگ آنها و ظهر، حادثه غدير خم به زعم شيعيان است. مسجد بناي دين اسلام است و اتهام زننده اهل تشيع است!
حرف ما اين است کسيکه که يک قطره آب را به عمد خورده و روزه خود را باطل کند و پيشمان هم نشود و توبه هم نکند و کار خود را خوب بداند بعد از اين بايد که شراب بخورد نه اينکه روزه اش را ادامه دهد!
اين اصحاب که براي فتح ايران و روم و مصر و يمن، متر به متر خون دادند آخر چرا بايد در وسط روز يک قطره آب بنوشند و باز روزه بگيرند و باز با جان خود بازي کنند؟!
اين حرف محال است که راست باشد حادثه غدير، واقعه شکسته شدن پهلوي فاطمه نا ممکن است که درست باشد.
آخر براي اصحاب چه فرقي داشت که علي امير باشد يا ابوبکر؟ آن بيچاره ها را که ابوبکر از ثروت مالا مال نکرده بود آنها که به عيش و نوش مشغول نبودند و نشدند، شب و روز کارشان جنگ براي پيشبرد اسلام بوده آيا شيعه جنگ کرده؟ سختي جنگ ميداند يعني چه؟ پياده يا با اسب از مکه تا چين راه را با جنگ گشودن ميداند يعني چه؟
به الله قسم عاقل اگرچه که تهمت بزند باز داستاني به اين مزخرفي نمي بافد.
و قسم به الله شنونده اگر کمي بصيرت داشته باشد چنين داستان بي ارزشي را حقيقت نمي شمارد.
شيعه ها
وقتي به پليس گزارش ميرسد که فلان جا جرمي صورت گرفته! اگر آثار جرم ناپيدا باشد آنوقت کار آگاهان مسئله را از جنبه هاي مختلفي بررسي مي کنند و از جمله اينکه به شخصيت و زندگي گزارش دهنده نگاه، و در آينه زندگي او راست يا دروغ بودن خبر را حدس ميزنند.
در اين شکي نيست که از حادثه غديرخم و شکستن پهلوي فاطمه بيش از 1400 سال گذشته. واين را نيز ميدانيم که در دانشکده هاي پليس به پليس ها مي گويند وقتي جرمي اتفاق افتاد پرونده بايد حداکثر 40 سال در جريان باشد يعني اگر در 40 سال بزهکار پيدا نشد. پرونده مختومه مي شود زيرا به احتمال زياد بعد از 40 سال، قاتل ديگر خودش زنده نيست!
پس امروز، بحث، بحث دعواي ابوبکر وعلي نيست حقيقتاً دعوا بين شيعه وسني است يک پليس باهوش بايد راه و روش زندگي شيعه وسني را زير ذره بين بگذارد و حقيقت را در يايد و طرف مقصر در دعوا را بشناسد!
اگر ما به زندگي شيعه ها نگاه کنيم مي بينيم آنها به زبان طرفدار علي، اما عملاً از راه و روش علي متنفرند. ما براي اثبات مي توانيم هزار دليل بياوريم اما دو سه تا هم کافيست.
1- امروزشيعه کشوري دارد که توسط بالاترين مقامات مذهبي {آيات عظام!!} رهبري مي شود! با اين وجود عيد قربان فقط يک روز تعطيل است آنهم يک تعطيلي عادي مثل روز جمعه، ولي وقتي عيد مذهبي مجوسي ها فرا رسد چون عيد اجداد شيعه هاي ايران است. آنرا 14 روز {اين روزها 15 روز} جشن ميگيرند! کفش و لباس نو مي خرند و مراسم گوناگوني اجرا مي کنند آيا علي عيد قربان راجشن گرفته يا عيد نوروز را؟!
2- با آنکه امروز ايران توسط آيت الله هاي العظمي اداره مي شود و 27 سال از عمر حکومت آنها گذشته، باز ربا گرفتن و دادن رسماً آزاد است و در رسانه ها تبليغ مي شود بلکه دولت ملايان خود چنين مي کند!
آيا شيعه مي تواند در حکومت 5 ساله علي يک مورد آزاد بودن ربا را نشان دهد! پيامبر فرمود که (گناه ربا 70 قسمت است و کوچکترين جزء آن مثل اين است که آدم با مادر خود همبستر شود).
3- جهاد شيعه هميشه پشت به کفار و رو به اهل قبله بوده. اگر اين درست نيست شيعه نقشه عالم اسلام را باز کند و از هزاران شهري که در آن مسلمانان زندگي مي کند يک شهر را نشان دهد که توسط شيعه ها فتح شده باشد! از دهلي تا قاهره از قسطنطنيه تا اصفهان از مشهد تا کابل از مغرب تا جاکارتا! همه جا را سني ها فتح کرده اند بعد شيعه آمده جهاد کرده اصفهان و تهران و طبرستان و طوس و شيراز را از چنگ سني ها بيرون کشيده يک شهر را هم از دست کافران بيرون نکشيده!
4- يک خصوصيت شيعه اين است که تسيلم فرامين قرآن نيست آنرا به دلخواه عوض مي کند مثلاً قرآن صراحتاً مي گويد: مرد حق دارد زن نافرمان خود را (درمرحله اي از نافرماني) کتک بزند شيعه يک روايت از امام صادق آورده که اين زدن بايد با نرمي و با چوب مسواک وبا لطف!! باشد يعني آيه را تمسخر و از معني تهي مي کنند همه کارشان همينطور است! نمي گويند اسلام را قبول نداريم نمي توانند آيه را از قرآن بردارند. پس به کمک روايات دروغين آنچنان تعبيري از آيه ارائه ميدهند که بر عکس است.180 درجه مفهوم مخالف آيه را دين خود مي کنند، کتک زدن به نوازش لطيف تعبير ميشود.
شيعه اگر به گفته هايش نگاه نکينم و اگر عمل او را ملاک قرار دهيم مي بينيم که رفتارش خيلي مشکوک است.
ميدانم شيعه در دفاع از خود مي گويد که سنيها نيز خيلي کاستي ها دارند.
اما جواب ساده به اين مجادله اين است که اولا تو خود را با سني مقايسه نکن تو که سني را بر حق نميداني خود را با علي مقايسه کن.
دوماً وقتي حاکمي کشوري يک عالم بزرگ سني باشد آيا ممکن است ميلاد مسيح را جشن بگيرند يا عيد نوروز را؟.
آيا ممکن است کسي جرات کند ربا بدهد يا بگيرد؟. فرق اين جاست! شما در طول تاريخ هر وقت قدرت در دست تان بود نيز قوانين اسلامي را تمام و کمال پياده نکرديد. شما تحت رهبري ولي فقيه نيز نميتوانيد اسلام را اجرا کنيد چون در درون شما ايمان نيست و از کوزه همان برون تراود که در اوست در کوزه قلب شما نزول و ربا و عيد مجوسي ها عزيز وخوب است همان بيرون ميايد.
و به اين خاطر از عمر نفرت داريد که دين مجوسي را همراه با عيد آنها از بين برد.
سني ها
يک طرف دعوا سني ها هستند پليس مجبور است از آنها هم تحقيق کند.
يک کارآگاه حاذق و قتي به سني ها نگاه کند مي بيند آنها هيچ دشمني با علي ندارند. سنيان همانقدر که ابوبکر و عثمان و عمر را دوست دارند علي را هم دارند.
اگر رهبران سنيها در گردن علي طناب ميانداختند و به جرم فتنه انگيزي به خانه اش حمله ميکردند بايد تا آخر او و فرزندانش را بد ميديدند همانطور که از ابولهب و عبدالله ابن ابي تنفر دارند.
ولي برعکس مي بينيم که سنيان به علي و اولاد او احترام بي مانندي دارند.
علماي سنيان به سنيها ياد داده اند که اگر خورشيد را دوست داريد شعاعش را نيز بايد دوست داشته باشيد.
اگر محمد (صلى الله عليه وسلم) را دوست داريد اهل بيت را هم بايد دوست داشته باشيد و الا منافق هستيد. فقط فرق ما با شيعيان اين است که ما ميگوييم پيامبر يک بيت نداشته بلکه بيوت داشته و شيعه اين حرف ما را کفر ميداند در حاليکه دليل ما قرآن است ﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَدْخُلُوا بُيُوتَ النَّبِيِّ إِلاَّ أَنْ يُؤْذَنَ لَكُمْ ....﴾. (سوره احزاب، آيه 53). {اي ايمان آورندگان بدون اجازه داخل خانه هاي (بيوت) پيامبر نشويد.....}. و ما اهل بيوت پيامبر را دوست داريم.
امام شافعي يک امام بزرگ سنيان در شعري مي گويد: اگر دوستي اهل بيت رفض است انس و جن بداند که من رافضي هستم.
مقصود اينکه احترام امروزه ما به علي نشان از اين دارد که ايشان از اول هم محترم بودند. و در خيال هم کسي در گردن ايشان طناب نيانداخته! اين چگونه ممکن است که بلافاصله بعد از وفات پيامبر شکم دخترش را پاره کنند!؟
اگر در تاريخ به اهل بيت ظلمي شده (مثل قتل حسين) باز سنيان در آن دست نداشتند. سنيان به حسين گفتند در بازي هاي سياسي کوفيان شرکت نکند و از مدينه بيرون نرود.
شيعيان حسين را به کوفه بردند و در مقابل يزيد تنها گذاشتند!
سنيان از هر دو (يزيد و شيعيان) به خاطر اين کار متنفرند. و حسين را سرور جوانان بهشت ميدانند.
سني ها احاديث فضيلت فاطمه را از زبان عايشه شنيده و نقل کرده اند.
پس ما سني ها علي را دوست داريم زيرا اکابر و بزرگان ما نسل در نسل به ما گفته اند که او آدم خيلي خوبي بوده. او از ده صحابه ممتاز و اول و برتر پيامبر و بهشتي است. به ما گفته اند که او در بين اين ده نفر هم جزء 4 نفراول هستند.
هرگز به ما نگفته اند که در گردن علي طناب انداختيم چون حق به جانب بوديم و فتنه گري ميکرده.
ما در کتاب هاي خود چيزهاي خيلي عجيبي از حب اهل بيت ديده ايم که فقط يکي را براي مردم ناگاه شيعه تعريف مي کنيم.
روزي عمر بن خطاب رضي الله تعالي عنه کسي را به دنبال حسين بي علي فرستاد که بيا کارت دارم.
حسين رفت و در راه پسر عمر را ديد او گفت: کجا ميروي؟ گفت: اميرمومنين با من کار دارد.
ابن عمر گفت: آنقدر سرش شلوغ بود که مرا به مجلس راه نداد.
حسين برگشت فردايش عمر او را ديد. گله کرد که اي حسين ديروز چرا نيامدي گفت: اي امير، پسرت گفت که تو مشغول بکاري بودي و او را هم به مجلس راه ندادي عمر دستهاي حسين را گرفت. و چند بار گفت: آيا تو مثل او هستي؟ آيا تو مثل او هستي؟
اگر شيعه بگويد اين داستان دروغ است مختار است. ولي بهرحال بزرگان ما اينطور به ما ياد داده اند و به ما گفته اند که حسن و حسين از پسران ابوبکر و عمر افضل تر بوده اند. شيعه مختار است که بگويد دروغ است اما بهرحال ما اينطور ياد گرفته ايم، به بچه هاي خود نيز همين را ياد خواهيم داد!
حالا اگر شيعه بزورميخواهد ما را دشمن علي کند! پس خودش دوست علي نيست!
بنابرين محال است که بزرگان ما حق علي را بخورند و بعد اين حرفها را به ما ياد بدهند پس حديث غدير دروغ است. پس کسي پهلوي فاطمه را نشکسته است! همه شواهد دلالت بر اين دارد که شيعه دروغ مي گويد و مجرم اصلي اوست.
والسلام
راهى ديگر براى كشف حقيقت
نويسنده: آقاى محمد باقر سجودي حفظه الله
با اجازه از وبلاگ اهل سنت جنوب

به اين خاطر خداوند اين عقيده را براي عموم بشر قرار داد و در دنيا جاويدان ساخت؛ چون در زندگي افراد و جامعه سودمند بوده و داراي اثر آشكار و مفيد مي باشد.
شناخت خداوند، احساس هوشيار و آگاه را به جريان مي اندازد، انگيزه هاي خير و نيكي را بيدار مي كند و ملكه مراقبت و حراست را پرورش مي دهد، انسان را به كسب كارهاي عالي و با فضيلت تشويق مي كند و او را از كارهاي پست و بي ارزش دور مي سازد.
شناخت فرشتگان: موجب مي شود كه انسان خود را همانند آنها سازد و در جهت كمك به خير و حق همكار آنها باشد. انسان را به دور انديشي و گاهي كامل فرا خواند، تا جز خير و نيكي انجام ندهد و جز به اهداف عالي نيانديشد.
شناخت كتابهاي آسماني: در واقع آگاهي به راه و روش و برنامه اي است كه خداوند براي انسان ترسيم نموده تا بدين وسيله به كمال مادي و ادب انساني برسد.
شناخت پيامبران: منظور، پيروي از شيوه و روش، كسب اخلاق، تقليد و الگو گرفن از آنهاست. به اين اعتبار كه پيامران جامعه ي سالم و زندگي پاكيزه و نظيفي را كه خدا براي انسان در نظر گرفته، تشكيل مي دهند.
شناخت روز قيامت: كه قويترين انگيزه براي انجام نيكي و ترك شر و فساد است.
شناخت قدر و سر نوشت: به انسان نيرو و توان مي بخشد تا بتواند با تمام مشكلات و سختيها مبارزه كند و حواد بزرگ را كوچك شمرد.
بنا بر اين، كاملاً روشن است كه منظور از عقيده، علاوه بر آن حقيقت ثابت، تهذيب روشن و رفتار، تزكيه نفس و توجيه و تكامل آن به مراتب عالي تر است و از جمله عالي ترين معارف انساني بشمار مي آيد.
بهترين و بزرگترين روش تربيتي همانا تهذيب راه و روش افراد از طريق كاشتن بذر عقيده ي ديني در وجود آنها است.
پس دين، توان تسلط بر قلوب و جانها را دارد و مي تواند احساس و عواطف انساني را تحت تأثير خود قرار دهد تا جايي كه هيچ يك از وسايل و تجهيزاتي كه دانشمندان و مربيان پرورشي اختراع كرده اند، نتوانسته جاي آن را بگيرد.
كاشتن بذر عقيده در دلها، نمونه ي كامل و روشني است براي ايجاد عناصر صالح و شايسته اي كه بتوانند نقش خود را در زندگي ايفا كنند و سهم بزرگي از آنچه كه سودمند تر و هدايت يافته تر است براي خود ذخيره نمايند.
اين نوع تربيت و رورش، لباس زيبايي و كمال را ر زندگي مي پوشاند و سايه ي محبت و سلامتي و آرامش را بر آن مي گستراند.
هرگاه محبت و دوستي پيشي گيرد، جنگ و در گيري و خصومت بر طرف مي شود. تفرقه و اختلاف جاي خود را به اتحاد و همبستگي مي دهد، مردم به همديگر نزديك شده و با هم انس و الفت مي گيرند و فرد براي خير اجتماع تلاش مي كند و جامعه هم براي اصلاح و سعادت و خوشبختي فرد مي كوشد.
بنا بر اين حكمت اين مسأله كه خداوند ايمان را به صورت عام و جاويدان قرار داده است، واضح و روشن مي شود و اينكه هيچ نسل يا امتي از نسلها و امتها نیست مگر اينكه خداوند پيامبري فرستاد تا به همين عقيده و ايمان دعوت كند و براي تعميق ريشه هاي همين عقيده بكوشد.
اين دعوت، بيشتر پس از فساد و تباهي ضمير و شكست خصوصيات والاي انساني، شروع مي شد و مشخص شد كه انسان شديداً نيازمند معجزه اي است كه او را به فطرت پاك و اوليه اش برگرداند تا به عمران و آبادي زمين اقدام كند و خود را براي حمل امانت زندگي تقويت نمايد.
اين عقيده براي هر فردي به منزله ي روحي است كه با آن زندگي پاكيزه اي را تشكيل مي دهد و با فقدان آن، روح زندگي پژمرده شده و مي ميرد و اين همان نوري است كه انسان بدون آن در ميان كوره راههاي زندگي گم مي شود و در چاه ضلالت و گمراهي سرگردان مي ماند.
(اَوَ مَنْ كان مَيْتاً فأَحييناهُ و جعلنا له نوراً يمشي بِهِ في الناسِ كَمَنْ مَثَلُهُ في الظّلمات ليس بخارجٍ منها)_ (انعام:122)
"آيا كسي كه مرده اي بوده است و ما او را زنده كرده ايم و نوري فرار اه او داشته ايم كه در پرتو آن ميان مردمان راه مي رود، ماند كسي است كه به مثَل گويي در تاريكيها فرو رفته است و از آن تاريكيها نمي تواند بيرون بيايد".
در واقع عقيده منبع و معدن احاس و عواطف پاك، اصيل و ريشه دار است. هر فضيلتي از او مي تراود و هر عمل پاك و بي آلايشي بر مبناي آن سنجيده مي شود.
قرآن كريم هنگامي كه در باره ي اعمال نيك سخن مي گويد، از عقيده به عنوان مقدمه ي نيكيها ياد مي كند. ماند اصل و اساسي كه نيكيها بر پايه آن استوار است و از آن جدا مي شود. خداند سبحان مي فرمايد:
(ليس البرِّ اَنْ تولُّوا وجوهكم قِبَلَ المشرق و المغرب و لكنَّ البرَّ مَنْ آمَنَ باللهِ واليومِ الآخِرِ والملائكةِ والكتاب والنَّبييِّنَ و آتى المالَ على حُبّهِ ذوى القربى واليتامى والمساكينَ وابْن السّبيلِ والسائِلينِ وفى الرّقاب، و اَقامَ الصّلاةَ وآتى الزّكاة والموفُون بعهدهِمْ اِذا عاهدوا. والصّابرينَ في البأساءِ والضَّراءِ وحين البأسِ اُولئِكَ الذين صدقوا و اولئِكَ هم المتّقون)_ (بقره:177)
"اينكه چهره هايتان را به جانب مشرق و مغرب كنيد، نيكي نيست بلكه نيكي (كردار) كسي است كه به خدا و روز واپسين و فرشتگان و كتاب (آسماني) و پيغمبران ايمان آورده باشد و مال (خود) را با وجود علاقه اي كه بدان دارد، به خويشاوندان و يتيمان و درماندگان و واماندگان در راه و گدايان دهد و در راه آزاد سازي بردگان صرف كند، و نماز را برپا دارد و زكات را بپردازد و از وفا كنندگان به پيمان خود بوده هنگامي كه پيمان بندند و در برابر فقر و بيماري و به هنگام نبرد، شكيبايند اينان كساني هستند كه راست مي گويند و به راستي پرهيزكاران اينانند".
الحمدلله و الصلاة و السلام على رسول الله محمد و على أصحابه و التابعين له بإحسان.
در سايت ها و نوشته هاى اهل تشيع اين سخن را ديدم كه :
(( ابوبكر در همراهى اش با رسول الله نه تنها فايده اى نداشت بلكه مزاحم بود و سرانجام نيز آنقدر ترسو بود كه قرآن او را رسوا كرد !!
زيرا در قرآن خداوند از زبان رسولش آورده است : ... لا تحزن ..غمناك مباش !
و اين علامت ترسويى ابوبكر بود و الا لازم نبود به او امر داده شود كه ناراحت نشود!؟ ))
بنده بارها از اين افكار به تعجب آمدم ولى تعجبم شديدتر مى شود وقتى كه مى بينم افرادى با سواد اين ادعاها را طوطى وار تكرار كنند!
زيرا قرآن شاهدى صادق است و اخبار را صادقانه برايمان نقل مى كند.
شكى نيست كه اين آيات بعد از آن واقع نازل آمده تا اخبار آن اوقات سخت را بياد مؤمنان بياندازد كه نعمت الهى را بيشتر شاكر باشند.
خوب بسوى آيه رويم .
الله تعالى در كتابش مى فرمايد:
إِلاَّ تَنصُرُوهُ فَقَدْ نَصَرَهُ اللّهُ إِذْ أَخْرَجَهُ الَّذِينَ كَفَرُواْ ثَانِيَ اثْنَيْنِ إِذْ هُمَا فِي الْغَارِ إِذْ يَقُولُ لِصَاحِبِهِ لاَ تَحْزَنْ إِنَّ
اللّهَ مَعَنَا فَأَنزَلَ اللّهُ سَكِينَتَهُ عَلَيْهِ وَأَيَّدَهُ بِجُنُودٍ لَّمْ تَرَوْهَا وَجَعَلَ كَلِمَةَ الَّذِينَ كَفَرُواْ السُّفْلَى وَكَلِمَةُ اللّهِ هِيَ
الْعُلْيَا وَاللّهُ عَزِيزٌ حَكِيمٌ ( التوبة40)
اگر او (رسول) را حمايت نکنيد، خدا قبلاً او را حمايت کرده است. بنابراين، هنگاميکه کافران او را دنبال کردند و او يکى از دو نفر در غار بود، به دوست خود گفت، "نگران نباش؛ خدا با ما است." سپس خدا آرامش و امنيت بر او فرستاد و با سربازان نامرئى از او حمايت کرد. او کلمه کافران را پست قرار داد. کلمه خدا بلند مرتبه ترين است. خداست قادر متعال، حکيم ترين.
در اين سوره ى مباركه سخن از صحبت و مصاحبت دو يار صميمى ست كه يكى از آن دو خاتم الأنبياء و المرسلين عليه الصلاة و السلام بود.
سوره ى توبه در موسم حج توسط امام على رضي الله عنه ابلاغ شد.
زيباست و عجيب !
آياتى كه سخن از ابوبكر آن يار غمخوار رسول الله دارد توسط كسى ابلاغ مى شود كه بعدها مدعيان تشيعش با آن آيات خدايى نيز مخالفت مى ورزند!
در آن موسم ابوبكر امير كاروان حاجيان بود.
و باز زيباست كه هر كسى در سمت خود انجام وظيفه مى كرد.
ابوبكر صديق رضي الله عنه از علي رضي الله عنه آياتى بشنود كه او سبب نزول آن بوده است!
خداوند با بيانى روشن مى فرمايد:
اگر او (رسول) را حمايت نکنيد، خدا قبلاً او را حمايت کرده است !
خداوند با افتخار از آن لحظه اى سخن آورده كه رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم در برابر انبوه كفار كه به قصد جان مباركشان عازم كوه و صحرا شده بودند و هر كدام قوى ترين مردان خود را مسلح كرده بودند ، تنها با يك سرباز عازم جهاد شده بود!
در اين فرمان الهى كه هر لحظه اش جهاد و جهد و مشقت بود ، تنها سرباز لشكر رسول الله ابوبكر بود!
رضي الله عنه و أرضاه .
او در لحظه ى سخت نزديكى كفار به جان حبيبش فكر مى كرد و الا در خانه نشستن برايش غم و اندوهى ببار نمى آورد و كفار بجز براى نابودى رسول الهى نيامده بودند.
او غمناك شد كه مبادا او را بكشند.
و اين بود كه سخنان وحى به زيبايى ما را بياد آن لحظه ى سخت مى اندازد:
إِذْ يَقُولُ لِصَاحِبِهِ لاَ تَحْزَنْ إِنَّ اللّهَ مَعَنَا ...
به دوست خود گفت، "نگران نباش؛ خدا با ما است.
غمناك در اين آيه كه بود؟
ابوبكر صديق رضي الله عنه .
كه او را ملاطفت و آرامش داد ؟
رسول الله صلى الله عليه و سلم.
به او فرمود:
لا تحزن إن الله معنا
غمناك مباش كه الله با ماست !
خوشا بحال كسى كه توسط الله و رسولش معيتش به اين زيبايى آشكار شده است!
إن الله معنا ...
در اينجا الله با دو نفر است : نبي الله و صديق !
اين همان معيتى ست كه ما را به همراهى صديقين مى اندازد زيرا همراهى الله و معيتش فقط با صالحان است.
همان صورتى كه الله با رسولش هست با صاحبش نيز هست زيرا او مفهوم معناى معنا ست!
إن الله معنا.
كوته فكران در اين آيه به حزن و غم يار رسول الله اعتراض دارند كه مؤمن نبايستى غمناك شود و او را از زمره ى مؤمنين نيز خارج مى دانند!
به اين آيات توجه كنيد تا بدانيد كه حزنى كه براى رسولان الهى و مؤمنانست ، حزنى ستودنى ست و خداوند آنرا نقص ايمان ندانسته زيرا آنان را مؤمن خوانده است:
لاَ تَمُدَّنَّ عَيْنَيْكَ إِلَى مَا مَتَّعْنَا بِهِ أَزْوَاجًا مِّنْهُمْ وَلاَ تَحْزَنْ عَلَيْهِمْ وَاخْفِضْ جَنَاحَكَ لِلْمُؤْمِنِينَ ( الحجر - الآية 88 )
به آنچه بر ديگران عطا کرديم نظر نکن و (از کافران) غمگين نشو و با مؤمنان فروتن باش.
وَاصْبِرْ وَمَا صَبْرُكَ إِلاَّ بِاللّهِ وَلاَ تَحْزَنْ عَلَيْهِمْ وَلاَ تَكُ فِي ضَيْقٍ مِّمَّا يَمْكُرُونَ ( النحل - الآية 127)
صبر پيشه کن_ و صبر تو فقط با کمک خدا بدست مى آيد. براى آنها غمگين نباش و از حيله هايشان ناراحت نشو.
فَنَادَاهَا مِن تَحْتِهَا أَلَّا تَحْزَنِي قَدْ جَعَلَ رَبُّكِ تَحْتَكِ سَرِيًّا (مريم - الآية 24)
(کودک) او را از زيرش ندا داد، مى گفت، "غمگين نباش. پروردگارت براى تو نهرى مهيا کرده است.
إِذْ تَمْشِي أُخْتُكَ فَتَقُولُ هَلْ أَدُلُّكُمْ عَلَى مَن يَكْفُلُهُ فَرَجَعْنَاكَ إِلَى أُمِّكَ كَيْ تَقَرَّ عَيْنُهَا وَلَا تَحْزَنَ وَقَتَلْتَ نَفْسًا فَنَجَّيْنَاكَ مِنَ الْغَمِّ وَفَتَنَّاكَ فُتُونًا فَلَبِثْتَ سِنِينَ فِي أَهْلِ مَدْيَنَ ثُمَّ جِئْتَ عَلَى قَدَرٍ يَا مُوسَى ( طه - الآية 40)
خواهرت نزد آنها رفت و گفت، "من مى توانم دايه اى به شما معرفى کنم که مى تواند بخوبى از او مواظبت کند." ما بدين ترتيب تو را به مادرت بازگردانديم، تا باشد که او خوشحال شود و ديگر نگران نباشد. و آنگاه که تو شخصى را کشتى، ما تو را از عواقب غم انگيز آن نجات داديم، حقيقتا ً ما تو را بطور کامل امتحان کرديم. تو سال ها با مردم مدين ماندى و اکنون طبق نقشه اى دقيق باز گشته اى.
وَلَا تَحْزَنْ عَلَيْهِمْ وَلَا تَكُن فِي ضَيْقٍ مِّمَّا يَمْكُرُونَ ( النمل - الآية 70)
براى آنها اندوهگين نباش و از نيرنگ آنها آزرده نشو .
وَأَوْحَيْنَا إِلَى أُمِّ مُوسَى أَنْ أَرْضِعِيهِ فَإِذَا خِفْتِ عَلَيْهِ فَأَلْقِيهِ فِي الْيَمِّ وَلَا تَخَافِي وَلَا تَحْزَنِي إِنَّا رَادُّوهُ إِلَيْكِ وَجَاعِلُوهُ مِنَ الْمُرْسَلِينَ ( القصص - الآية 7)
ما به مادر موسى وحى کرديم: "به او شير بده و هر گاه جان او را در خطر ديدى، او را به رودخانه بيانداز. و نترس و غمناك مباش كه ما او را به تو باز خواهيم گرداند و او را يکى از رسولان قرار خواهيم داد.
فَرَدَدْنَاهُ إِلَى أُمِّهِ كَيْ تَقَرَّ عَيْنُهَا وَلَا تَحْزَنَ وَلِتَعْلَمَ أَنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ وَلَكِنَّ أَكْثَرَهُمْ لَا يَعْلَمُونَ ( القصص - الآية 13)
بدين ترتيب، ما او را به مادرش باز گردانديم، تا او را خوشحال کنيم، نگرانى هايشان را بر طرف سازيم و تا بگذاريم او بداند که وعده خدا حقيقت است. اگر چه، اکثر آنها نمى دانند .
وَلَمَّا أَن جَاءتْ رُسُلُنَا لُوطًا سِيءَ بِهِمْ وَضَاقَ بِهِمْ ذَرْعًا وَقَالُوا لَا تَخَفْ وَلَا تَحْزَنْ إِنَّا مُنَجُّوكَ وَأَهْلَكَ إِلَّا امْرَأَتَكَ كَانَتْ مِنَ الْغَابِرِينَ ( العنكبوت - الآية 33)
هنگامى که رسولان ما به محل لوط رسيدند، مورد بدرفتارى قرار گرفتند و او از حضور آنها شرمنده شد. اما آنها گفتند، "هيچ نترس و نگران نباش. ما تو و خانواده ات را نجات خواهيم داد، بجز زنت؛ او محکوم شده است .
إِنَّ الَّذِينَ قَالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلَائِكَةُ أَلَّا تَخَافُوا وَلَا تَحْزَنُوا وَأَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتِي كُنتُمْ تُوعَدُونَ ( فصلت - الآية 30)
کسانيکه اعلام مى کنند: "پروردگار ما خداست،" سپس زندگى پرهيزکارانه اى را مى گذرانند، فرشتگان بر آنها فرود مى آيند: "شما هيچ ترس و غمى نخواهيد داشت. شادمان باشيد از اين خبر خوش که بهشت براى شما رزرو شده است .
وَلاَ تَهِنُوا وَلاَ تَحْزَنُوا وَأَنتُمُ الأَعْلَوْنَ إِن كُنتُم مُّؤْمِنِينَ ( آل عمران - الآية 139)
متزلزل نشويد و غمگين نباشيد، زيرا پيروزى نهايى از آن شماست، اگر مؤمن هستيد
خداوند در قرآن از غم و حزن و ترس انبياء عليهم السلام و مؤمنان ( زنان و مردان ) سخن آورده است و ابوبكر صديق رضي الله عنه از زمره ى آنانست كه به والاترين صحبت مفتخر بود كه الله با او بود همانطور كه با رسولش بود.
آيا در قرآن خداوند بر عليه ابوبكر بود كه آنرا معناى مخالف كنيد!؟
آيا معناى معنا را با علينا اشتباه كرديد!؟
إن الله معنا ... يعنى الله با من ( جناب مبارك محمد صلى الله عليه و سلم ) و تو ( ابوبكر رضي الله عنه ) ست.
و اين همان معيتى ست كه معناى نصرت الهى داشته است و ابوبكر رضي الله عنه هميشه منصور بود زيرا الله با او بود و كسى كه الله با اوست ، رها نمى شود.
اللهم اهدنا و اهد بنا
بسم الله الرحمن الرحیم.
افضل الصلوات علی سیدنا محمد وعلی آله و صحبه و سلم.
از آنحِا که برای عده ای از مردم و علما خصوصاً شیعیان عقاید شیخ محمد و آرای ایشان در باب توحید بصورت شبهه در آمده لذا قسمتی از عقاید توحیدی ایشان را در این قسمت می آورم بلکه شبه ها بر طرف شود و یا خوانندگان کمی با عقیده شیخ مصلح رحمه الله آشنا شوند.
و اما شیخ رحمه الله در نامه ای مفصل خطاب به اهل قصیم عقاید خود را بیان نموده که پاسخی خواهد بود بر تمام ایراد ها و افتراهایی که به این شیخ بزرگ زده اند و همینطور ردی خواهدبود بر افرادی که فکر می کنند که شیخ رحمه الله آئین و مذهب دیگری اورده.
ایشان رحمه الله در نامه خود می آورد(همانا من خداوند را به شهادت می گیرم که عقیده من همان عقیده فرقه راه یافته شده اهل سنت است.عقیده من ایمان به خدا و فرشتگان و تمامی پیامبران و زنده شدن پس از مرگ و ایمان به مقدر بودن خیر و شر است.
من به خداوند ایمان دارم همانطور که سبحانه و تعالی خود را توصیف نموده (لیس کمثله شی و هوالسمیع البصیر).من وصفی را که خداوند خود را توصیف نموده نفی نمی کنم . کلمه ای را از معنای واقعی خود بر نمی گردانم و تحریف نمی کنم.در مورد اسما و آیات خداوند را انکار و الحاد را در پیش نمی گیرم.و صفات خداوند تعالی را شبیه به صفات بندگانش نمی گیرم.زیرا برای خداوند شبیه و همتای نیست و با بندگانش قیاس نمی شود.
من اعتقاد دارم که قرآن از سوی خداوند سبحان نازل شده و به سوی او باز می گردد و کلام اوست.و خداوند کلام خود را بر بنده و سفیر و حی و رسول خود محمد صلی الله علیه و سلم فرو فرستاده.من بر این اعتقادم که هر کاری را که خداوند اراده نماید تحقق خواهد یافت و کسی نمی نتواند مانع آن شود.
و من اعتقاد دارم که اهل ایمان خداوند را در قیامت خواهند دید مانند ماه روشن .من اعتقاد دارم که محمد صلی الله علیه و سلم خاتم رسولان است و بعد او رسولی نخواهد بود.و ایمان کسی میسر نمی شود مگر به وسیله ایمان به محمد صلی الله علیه وسلم.
من عقیده دارم که برترین این امت بعد از رسول الله به ترتیب ابو بکر الصدیق و عمر الفاروق و عثمان ذی النوریین و علی السبطیین و بعد عشره مبشره و اهل بدر و اهل بیعت رضوان و بقیه صحابه کرام هستند.
من اصحاب رسول الله را محبوب خویش می دانم و از بدگویی آنها خود داریی می کنم و برای آنها طلب مغفرت دارم.من به شفاعت محمد صلی الله علیه وسلم که اولین شفیع است به اذن خداوند ایمان دارم.و غیر از اهل بدعت کسی اینرا انکار نکند.
و همینطور راضی به بدگویی نسبت به اهل بیت و همسران رسول الله نیستم و طلب مغفرت برایشان دارم.من به کرامات اولیا و مکاشفات آنها اقرار می نمایم ولی حق اولهیت ندارند و کاری را که باید از خداوند تعالی خواست و در اراده اوست از آنها در خواست نشود.).
شیخ رحمه الله علیه در این نامه تمام عقاید خود را بیان نمود البته بنده کمی خلاصه نمودم و از کلمات شیخ بر می آید که همانطور که می گویند و افترا می زنند شیخ مذهبی نیاورده بلکه تمام گفته هایش عند مذهب اهل سنت بوده .و نه ایشان با کسی دعوا و دشمنی داشته بخصوص با اهل بیت رضی الله عنهم .و این را به این دلیل می گویم که بدانند افرادی که تمام و قت از مذهب خیالی وهابی و اینکه هر کس بر عقیده شیخ رحمه الله باشد ناصبی است .بدانند که این موضوع فقط اوهام و خیالی بیش نیست .و شیخ رحمه الله پا از دایره قرآن و سنت بیرون نگذاشته .
رحمه الله علیه رحمتهً واسعه
والسلام علیکم.

